سال 94مجموعه تخت فولاد
English\العربیهنقشه سایتنقشه سایتعضویت و ورود اعضاورود اعضاصفحه اصلیصفحه اصلی
زندگی نامه مختصر زندگی نامه مشروح حکایت ها تصویر
سيد محمد صمصام سيد محمد صمصام  
1401 قمري :تاریخ فوت
بروجردي (درب كوشكي) :محل دفن
   

سيّد محمّد صمصام‏

 خاندان‏

 نام او سيّد محمّد فرزند مرحوم سيّد جعفر فرزند سيّد آقاجان از سادات جليل‏القدر موسوى قلم‏زن اصفهان مى‏باشد.

 

 ‏

 تولّد و تحصيلات‏

 سيّد محمّد در سال 1290ش. در خاندانى روحانى و مبلّغ دين در محله‏ى صراف‏هاى اصفهان به دنيا آمد. وى دوران كودكى را در اين خانواده روحانى پشت سر گذاشت، و مانند اسلاف گذشته‏اش راهى حوزه‏ى علميه شد. مقدمات و سطح را نزد اساتيد زمان فراگرفت و بنا به نقل دوستانش از استعدادى وافر برخوردار بود، از اوان تحصيل ضمن كسب فقه و اصول به عرفان اسلامى امعان نظر داشت و همراه با ديگر علوم مقدمات و مبادى، فلسفه و عرفان را نيز آموخت تا اينكه علاقه مخصوصى نسبت به عرفاى بزرگ اسلامى پيدا كرد در بين آنها مخصوصاً اُنسى با آثار معنوى مولوى داشت. مثنوى را خوب مى‏خواند و خوب مى‏فهميد، تا اينكه اين ذوق عرفانى در اعماق روح او اثركرد و همه‏ى زندگى و وجود او را تحت تأثير قرار داد، و همانند عرفاى بزرگ آثار اين عرفان به صورت بى‏اعتنايى به دنيا، بى‏توجهى به مال و منال دنيوى، با روحيه‏ى اجتناب از زراندوزى و بى‏اعتنايى به صاحبان زر و زور و اُنس و مهربانى با محرومان در او متجلّى شد. وى با شركت در مجالس و بيان كلمات طنزآميز و بهلول‏گونه حقايق و انتقادات زمان خود را بيان مى‏نمود.

 در تهذيب نفس تا آنجا پيش رفت كه پرده‏ها و حجاب‏ها از مقابل چشمانش دريده و گاه و بيگاه كرامت‏هايى از او بروز مى‏كرد و خبرهايى مى‏گفت امّا خود را بى‏خبر از همه‏جا مى‏نمود.

 

 

 اوصاف‏

 وى كه تاب تحمّل دوران ستم‏شاهى زمان رضاشاه و فرزندش را نداشت براى مقابله با هارون زمان، راه بهلول را در پيش گرفت و مصلحت را در پاره كردن آداب و رسوم جامعه‏ى زمان خود ديد و تمام اصول و قوانين و سنّت‏هاى اجتماعى را زير پانهاد و شروع به اظهار جنون نمود و قلندروار به تمام اركان سلطنت و ايادى آن تاخت و تا آن حد بر نفس خود مسلّط شد كه تا در معرض سؤال برآمد و حاصل آن را خميرمايه نجات محرومينى قرار داد كه تواناى اظهار فقر در آن جامعه‏ى مسخ شده را نداشتند و در اين راه اموالى را از صاحبان زر و زور مى‏گرفت و صرف زندگى تهيدستان مى‏نمود. بسيار ديده شده بود كه آن مرد الهى و آن درويش واقعى چه بخشندگى‏ها داشت حتى وقتى تصادف كرد و به بيمارستان انتقال يافت آنجا با صداى لرزان گفت: آن مرد كه با ماشين به من زده آزادش كنيد برود.

 

 استجابت دعا

 زندگى بسيار ساده‏اش نمونه‏اى از بى‏توجّهى او به دنيا بود. در طول عمر خود از هيچكس جز خدا نترسيد، از اين رو بر فراز منبر در شلوغ‏ترين جلسات روضه به شخص شاه مى‏تاخت و با كلمات طنزآميز به طاغوت و دربار شاه و اطرافيانش حمله مى‏كرد.

 در مشكلات و گرفتاريها، مردم نذر مى‏كردند براى آقا و حاجتشان روا مى‏شد و به هر كجا مى‏رفت و هر جا مى‏رسيد مردم به آقا پيشكش و هديه مى‏دادند چون اعتقاد داشتند قدم آقا بابركت است.

 در منزل خود با كمال سادگى زندگى مى‏كرد، در منزلش چند ميش و بز و ماديون و پرنده داشت كه از آنها مراقبت مى‏كرد.

 از آنجا كه اهل ادّعا نبود مردم به وى اعتقاد داشتند كه به تبرك جستن به ايشان خيلى از مشكلات‏شان حل مى‏شود و هر كس گرفتارى و پريشانى داشت خدمت آقا مى‏آمد و ايشان دعا مى‏كرد و حاجت‏روا برمى‏گشت.

 

 عبادت و بندگى‏

 هر اصفهانى داستانى، حكايتى و خاطره‏اى از او در سينه دارد، كه حاكى از حاضرجوابى، انتقاد، فهم و درك او نسبت به اوضاع زمان بود، امّا از همه مهمتر حال خوش او در عبادت و بندگى خدا بود.

 در اين مورد حجت‏الاسلام والمسلمين حاج‏آقا مصطفى هرندى مى‏گويد:

 «در يك سفرى كه به مشهد مقدس مشرّف شده بودم روزى ديدم وسط مسجد گوهرشاد صمصام ايستاده و نگاه مى‏كرد، نگاهش كردم، به من گفت جايى نرو بمان، نمازش را خواند و در ايوان مقصوره منبر رفت و شروع كرد به شوخى كردن، و گفت ما دو تا آلمان داريم يكى آلمان شرقى و يكى هم آلمان غربى، آلمان شرقى سه چيز نداشت، يكى روضه‏خوان يكى مرده‏شور و يكى هم امام جماعت حالا من امام جماعت آلمان شرقى هستم و كرايه مى‏خواهم كه بروم آلمان شرقى. مردم كه ايشان را نمى‏شناختند باورشان آمده بود، از منبر پايين آمد و روى پله‏ى دوم نشست و مردم شروع به پول دادن كردند و مرحوم صمصام هم شروع به جمع‏آورى پولها كرد. بعد به من گفت من سفر اوّلم است كه به مشهد مقدس مى‏آيم و راه را نمى‏دانم و بيا باهم حرم برويم. وقتى خواستيم وارد حرم شويم گفتم بايد كفشهايمان را به كفشدارى بدهيم. او گفت من كفشهايم را نمى‏دهم چون اين كفشدار را نمى‏شناسم نمى‏دانم اسمش چيست؟ پدرش كيست؟ خانه‏اش كجاست؟ و اگر رفتيم و آمديم و او نبود كفشهايمان را از چه كسى بگيريم، گفتم شماره مى‏دهند گفت اگر آمديم و او نبود شماره را بپوشيم و بالاخره كفشهايش را نداد و با آن همه پول وارد حرم شد داخل حرم كه شد فقط يك سلام داد و گفت آقاى هرندى بيا برويم، گفتم بمان تا زيارت بخوانيم گفت نه، بيا برويم تو فكر كردى من آمده‏ام سر امام رضا(عليه‏السلام) را درد بياورم.

 رفتيم حسينيه اصفهانى‏ها كه تازه ساخته شده بود و استراحت كرديم، شب از او پرسيدم كه چه مدتى مى‏مانى گفت نمى‏دانم تا زمانى كه امام رضا(عليه‏السلام) حاجتم را بدهد. هر وقت به حرم مى‏آمد هرچه در اتاق داشت همراه خود به حرم مى‏آورد، مى‏گفت مى‏خواهم هر موقع كه حاجتم را گرفتم از همان‏جا برگردم اصفهان، به او گفتم از كجا مى‏فهمى كه حاجتت را امام رضا(عليه‏السلام) داده است. گفت: هر وقت كه آمدم حرم و گريه افتادم مى‏فهمم. حرم كه مى‏آمد زيارت جامعه را مى‏خواند روز سوم يا چهارم بود كه رفته بوديم حرم، سلام داد و افتاد به گريه، گريه‏هاى زيادى كه شانه‏هايش تكان مى‏خورد، زيارت را خوانديم و بيرون آمديم و گفت: آقاى هرندى خداحافظ من دارم مى‏روم به طرف اصفهان و حركت كرد.

 

 توجه مردم به صمصام‏

 مرحوم صمصام از چهره‏هاى محبوب اصفهان بود، كسى در اصفهان نيست كه صمصام را نشناسد و به او علاقه نداشته باشد زندگى او سبك و شيوه‏اى خاص داشت، مثلاً هيچ وقت سوار ماشين نمى‏شد. سوار قاطر يا الاغى كه داشت مى‏شد و در تمام محافل و جلسات مذهبى اصفهان و جاهايى كه روضه و منبر بود، مى‏رفت. حضور او در محافل بر اساس دعوت قبلى نبود. يك حالت بهلول‏گونه‏اى داشت، حالتى كه به نظر مى‏آمد مقدارى شايد سطحى يا به اصطلاح آدم خُلى باشد ولى با اين حال تمام افعالش از روى درايتى خاص بود. بسيار فرزانه و حكيم و حتّى باسواد بود. در جلسات منبرهايى كه مى‏رفت، چه با دعوت يا بدون دعوت، پول مى‏گرفت، و پول را نقداً دريافت مى‏كرد، چه اجازه‏ى منبر به او بدهند و چه ندهند، زيرا بعضاً هم نمى‏گذاشتند منبر برود. معروف بود كه افراد زيادى از ايتام و فقراى اصفهان را او اداره مى‏كند. در زندگى شخصى خودش چيزى جز سادگى و ساده‏زيستى نداشت. وقتى از خيابان و حتى از بازار اصفهان عبور مى‏كرد راهها بند مى‏آمد و همه مى‏ريختند دور و برش سلام مى‏كردند و بچه‏ها اطرف او را مى‏گرفتند. او هم گاهى يك چيزى مى‏گفت، اگرچه بعضى وقت‏ها هم عصبانى مى‏شد، ولى همه از سبك و سياق صمصام خوششان مى‏آمد.

 با اين كه پير بود راست‏قامت و سرزنده مى‏نمود و هرچند قيافه‏اى جدّى داشت و آهنگين و رجزگونه سخن مى‏گفت اما محتواى حركات و معنى كلماتش عمدتاً طنز بود و شوخى‏هايش ظريف و جهت‏دار بود.

 عموم مردم اصفهان او را مى‏شناختند و از ديدن او منبسط مى‏شدند. سوار بر الاغ در خيابانها و بازار اصفهان حركت مى‏كرد و بر روى اسب سينه‏اش را جلو مى‏داد و رجزگونه سخن مى‏گفت. مجموعه‏ى اين خصوصيات باعث مى‏شد صمصام در هر مسيرى عبور مى‏كرد انبوهى از مردم مخصوصاً بچه‏ها به دنبالش او را همراهى كنند.

 با همه‏ى سادگى و سيادت و محبوبيّت و كهولت سن، زبان برنده‏اى در برخورد با مسايل اجتماعى داشت، از اين رو تأثيرى عميق در نفوس مردم مى‏گذاشت. ايشان معمولاً بزرگترين و پرجمعيت‏ترين جلسات اصفهان را براى سخنرانى خود انتخاب مى‏كرد، و بى‏دعوت در ابتداى مجلس مترصّد مى‏ايستاد، و در حد فاصل منبر قبل و بعد به منبر مى‏رفت، سخنران بعدى كه قصد رفتن بالاى منبر را داشت و مى‏ديد صمصام بالاى منبر سبز شده است، ناچار بود كنار بنشيند و صبر كند تا صمصام منبرش تمام شود، و حتى اگر فرد يا افرادى در حال بيرون رفتن بودند آنها را مى‏نشاند.

 در مجلسى كه آيت‏اللّه بهبهانى نيز براى روضه شركت كرده بود و عصازنان در حال خارج شدن از مجلس بود، صمصام به مجرد استقرار روى منبر قبل از هر كلامى با صداى بلند گفت: حلال‏زاده‏ها بمانند، حرامزاده‏ها بروند! مرحوم بهبهانى به همان نقطه‏اى كه رسيده بود نشست و بالطبع بقيه نيز! اين شيوه‏ى او براى در دست گرفتن منبر بود. اين حرفها با آن لحن و سبك خاص و شيرينى كه صمصام داشت موجب خنده فراوان مردم مى‏شد. او داراى آهنگ و لحنى خاص بود كه معمولاً با تكيه به صوت حرف مى‏زد. و خيلى شيرين و زيبا و اديبانه صحبت مى‏نمود در حالى كه سبيلهايش را به طرز خاصى مى‏كشيد و گاهى ريش‏هايش را مثل رستم دو شقه مى‏كرد و يك شال سبز به سر و شالى ديگر به كمرش مى‏بست قباى كوتاهى هم مى‏پوشيد و قيافه‏اى منحصر به فرد به خود مى‏داد.

 

 موضع‏گيرى در مقابل دولت پهلوى‏

 موضع‏گيرى‏هاى و سخنان طنزآلود او عليه رژيم پهلوى و در جهت دفاع از امام خمينى(ره) و نهضت او تداعى كننده‏ى بهلول، صحابى معروف امام كاظم(عليه‏السلام) بود و سالهاى سال است داستان‏هاى صمصام در رابطه با امام و رژيم نقل محافل و مجالس عام و خاص است.

 او مردى بسيار عاقل و نكته‏سنج و در عين حال شوخ‏طبع بود. اكثر منبرها و كارهاى وى داراى ظاهرى فكاهى ولى باطنى انتقادى داشت. گاهى پايش را از شوخى‏هاى عاميانه فراتر مى‏نهاد و با پادشاهان و مردان سياسى قدرتمند وقت نيز شوخى مى‏كرد. در بين معمّرين اصفهانى كمتر كسى را مى‏توان يافت كه او را نديده و حكايت و لطيفه‏اى از اين مرد استثنائى به خاطر نداشته باشد.

 

 وفات‏

 اين مرد بزرگ در ششم محرّم سال 1401ه .ق. برابر با بيست و چهارم آبان سال 1359ه .ش. در حالى كه طبق معمول با اسب خود به مراسم سوگوارى خامس آل عبا حضرت ابا عبداللّه الحسين(عليه‏السلام) مى‏رفت در اثر تصادف با اتومبيل به لقاءاللّه پيوست و روح پاكش قرين روضه‏ى رضوان شد و پيكر وى در جوار خاندانش در سمت جنوب شرقى اين تكيه دفن گرديد.

 

 

 شعر شاعران در فوت صمصام

 

صمصام كه در سينه جهانى زصفا داشت‏

 بر چهره‏ى نورانى خود نور خدا داشت‏

 مى‏خواند چو با صوت جلى مدح على(عليه‏السلام) را

در سينه بى‏كينه بسى شور و نوا داشت‏

 هر درد ز فيض نفسش گشت مداوا

 چون در نفس پاك مسيحاش شفا داشت‏

 از مالِ جهان هرچه بُدَش داد به سائل‏

بُد ساده به دنيا و عصايى و ردا داشت‏

 در خانه او كاسه سفالى و حصيرى‏

امّا زشرف سايه‏ى اقبال هما داشت‏

 هرگاه دعا كرد اثر داشت دعايش‏

از بسكه بدرگاه خدا حال دعا داشت‏

 راضى به رضاى حق و تسليم قضا بود

پيوسته به الطاف خداوند رضا داشت‏

 در وصف تو اى سيّد صمصام «حسامى»

 شعرى به شبى گفت و به لب ياد تو را داشت‏

 

 

 ماده‏تاريخ وفات صمصام سروده‏ى حسن احمدى كافشانى(شايق)

 

سيد والاگهر صمصام قطب العارفين‏

اهل عرفان، اه دل، اهل صفا، اهل يقين‏

 سبزپوش و باوقار و سيدى والاتبار

رادمردى پاكدل از نسل خيرالمرسلين‏

 چون به منبر جاگزين مى‏گشت جمعى مى‏شدند

عاشق و مجذوبش از گفتار گرم و دلنشين‏

 سينه‏اش گنجينه راز و دلش لبريز عشق‏

بود بر سرّ الهى همچو اجدادش امين‏

 محفل او بود بزم شوق و اهل معرفت‏

ريزه‏خوار خوان لطفش از يسار و از يمين‏

 شادمان مى‏شد دل آشفته‏ى اهل نياز

چون برون مى‏گشت دست مهر او از آستين‏

 سالك راه على بود و به عمر خويشتن‏

بود يار مستمندان چون اميرالمؤمنين‏

 در تمام زندگانى راه استغنا گرفت‏

عارف حق‏باور و آزاده باشد اين‏چنين‏

 گوئيا بودش سر پيكار با اهل ستم‏

هر زمان مرانه مى‏شد جاگزين بر صد رزين‏

 گرچه چشم از زندگى بربست و جسم اطهرش‏

همچو گنج شايگان گرديد پنهان در زمين‏

 ليك دست ما نشد كوتاه از دامان او

مهر او داريم بر دل تا به روز واپسين‏

 روز و شب در حلقه‏ى مهرش بسان مهر و ماه‏

عاشقان سايند بر خاك مزار او جبين‏

 مرقد او هم زيارتگاه و هم دارالشفاست‏

دردمندان را طبيب است و فقيران را معين‏

 در محرم كرد با عشق حسين ابن على‏

جان خود را با رضا تسليم بر جان‏آفرين‏

 ماه آبان هزار و سيصد و پنجاه و نه‏

كرد مرغ روح او پرواز در خلد برين‏

 عارفى گفت از مه و سال عرب هم زن قلم‏

زد رقم «شائق» بتاريخ وفاتش اين‏چنين‏

 در محرم «شد سوى خلد برين با ياعلى»

سيد والاگهر صمصام قطب العارفين‏

 

 

 

 بر مزار وى چنين نوشته است:

    هو الحى الذى لا يموت‏

 وفات خطيب ماهر و ذاكر باهر مروج پتعاليم اسلام سليل دوحه خيرالانام، سيّد محمّد صمصام ابن سيّد جعفر 6 محرم 1401 برابر با 24 آبان 1359.

 دريغ و آه زسيد محمّد صمصام‏

 خطيب پاكدل و نيك‏خواه و نيكونام‏

 گذاشت عمر به ارشاد خلق و نشر كمال‏

بحسن خلق وصفاى ضمير و لطف كلام‏

 بيان مقتل و ذكر مصيبت معصوم‏

 رواج دين و حديث شرايع و احكام‏

 به آستان حسينى بصدق خدمت كرد

گهى بطيب و گاهى بجّد و جهد تمام‏

 هزار و سيصد و پنجاه و نه مه آبان‏

سپرد جان و عليه‏السلام والا كرام‏

 


 

 صمصام و كارت دعوت‏

 يك وقت صمصام مى‏گفت من آرزو به دلم ماند كه يكبار براى منبر دعوتم كنند تا اينكه روزى ديدم پاكتى براى من آمده و خوشحال شديم كه بالاخره اين آرزو به دلمان نماند، وقتى كه پاكت را باز كردم، ديدم در نامه نوشته‏اند آقاى بهلول لطفاً به روضه‏ى ما تشريف نياوريد، اين پنجاه تومان را هم پيش پيش بگيريد كه مطمئن باشيد و آنجا نياييد.

 

 تهيه علوفه براى الاغ‏

 يك شب علوفه براى الاغم نداشتم هرچه گشتم توى طويله و اين طرف و آن طرف چيزى پيدا نكردم، بالاخره بلند شدم، ديدم حيوان گرسنه است و نمى‏شود گرسنه بخوابد، رفتم بيرون، آخر شب بود، ديدم دكانها همه بسته است. رفتم خيابان شيخ‏بهائى، چهارسو، پل فلزى، آن طرف چهارراه حكيم‏نظامى، همه بسته بودند، اما ديدم جايى چند تا دكان باز است، آنجا جلفا و محله‏ى ارمنى‏ها بود. رفتم ديدم چيزهايى آنجا هست، شيشه‏هاى گذاشته‏اند و دارند چيزهايى مى‏فروشند به يكى از دكاندارها گفتم آقا علفى، جويى، گندمى، چيزى نداريد براى الاغمان، دكاندار گفت: نه، جو نداريم ولى آب جو داريم. بعد متوجّه شدم اينجا مشروب‏فروشى است، مال ارمنى‏هاست. با خود فكر كردم كه اين الاغ ما اگرچه جو گيرش نيامده امشب آب جو بخورد. مثل كسى كه پرتقال گيرش نمى‏آيد آب پرتقال مى‏خورد. گفتم قدرى از اين آب جوها بده گرفتم آورديم جلوى الاغمان گذاشتيم. يك بويى كرد و سرش را بلند كرد. مى‏خواست بگويد نمى‏خواهم. هرچه گفتم بخور ديدم نخورد. اين جريان را صمصام ظاهراً در يكى از جلسات منزل بنكدار، نقل مى‏كند و بسيارى از مسؤولان شهر و طاغوتى‏ها و عدّه‏اى هم معمّم و مردم عادى حضور داشتند و استاندار شهر و رئيس شهربانى و ساواك و فرماندار هم آنجا بوده‏اند. خلاصه، صمصام زير چشمى به يك يك اينها نگاه مى‏كرده و مى‏گفته: به الاغم گفتم الاغ عزيز بخور اين آبجو است، اين همان چيزى است كه استاندار مى‏خورد، رئيس شهربانى مى‏خورد. به اين ترتيب يكى‏يكى اسم مسؤولين شهر را كه در آن جلسه بوده‏اند مى‏برد و اينها را عملاً و مخصوصاً از الاغ خودش پست‏تر و پايين‏تر مى‏آورد. اين حرفها را صمصام زمانى مى‏گفت كه كسى جرأت نگاه كردن به يك پاسبان را نداشت و بسيار قابل تأمل بود كه سيّدى در جلسه‏ى مهمى، اين‏چنين استاندار را پايين‏تر از الاغ خود بشمارد و موجب شكستن ابهت آنها شود.

 

 صمصام و ارتباط با امام(ره) و انقلاب‏

 ماجراى ديگر اين كه بعد از دستگيرى حضرت امام(ره) بعد از پانزده خرداد در يكى از همين جلسات بسيار مهم و پرجمعيّت با همان آهنگ و لحن خاص خود داشت، مى‏گويد: هرچه به اين سيّد(خمينى) گفتم پايت را روى دُم سگ نگذار سگ مى‏گيرد تو را، حرف صمصام را نشنيد و بالاخره پا روى دم سگ گذاشت و سگ گرفتش اين جملات را با همان لحن خاص خودش، شيرين و زيبا و اديبانه و با نثر مُسجَّع، در شرايط خفقانى بيان كرده بود كه آن زمان كسى جرأت بردن نام امام را نداشت. با اين سخنان افراد ساواك بلافاصله مى‏آيند و مرحوم صمصام را دستگير مى‏كنند. سعى و اصرار ساواك براى سوار پيكان نمودن ايشان به نتيجه نمى‏رسد و مى‏گويد من با الاغم مى‏آيم. بالاخره افراد ساواك مجبور مى‏شوند صمصام و الاغش را همراهى كند تا به مقرّ ساواك برسند. در بين راه تمام مردمى كه در مسير ايشان عبور مى‏كردند متوجّه صمصام شدند و اطرافش شلوغ مى‏شود و در حمايت او، تا ساواك او را بدرقه مى‏كنند. خبر دستگيرى و رفتن صمصام به طرف ساواك در پى سخنرانى به حمايت حضرت امام در شهر مى‏پيچد كه ادامه‏ى اين ماجرا از قول خود صمصام و يا شايد بعضى افراد ساواك به بيرون درز پيدا كرده بود كه ساواكيها به خاطر همان خلق و خوى خاص و دوست‏داشتنى او دور او جمع مى‏شوند. رئيس ساواك هم مى‏آيد و وقتى محبّت مردم حتى برخى افراد ساواك را به صمصام مى‏بيند و به شخصيت او پى مى‏برد بنا را بر ترساندن او مى‏گذارد و با قيافه‏اى خيلى خشنى فرياد مى‏زند: توى ديوانه را من بايد سر جايت بنشانم، كارى با تو مى‏كنم كه ديگر نفس نكشى، و اين مزخرفها را نگويى، پدرت را درمى‏آورم، و شروع به هتاكى و فحاشى مى‏كند. سپس دستور مى‏دهد صد ضربه شلاق به او بزنند تا از اين به بعد خفه‏خون بگيرد. شلاق را مى‏آورند و خوب صحنه‏سازى مى‏كنند تا او را مرعوب كنند. صمصام با همان ابهتى كه داشت مى‏گويد، دست نگهداريد من يك جمله بگويم، بعد هرچه مى‏خواهيد مرا بزنيد. مى‏گويد: من صد ضربه شلاق را قبول دارم امّا چون ما از خاندان عصمت و بذل و كرم و بخشش هستيم به تأسى از جدّم پيغمبر كه بخشنده و اهل سخاوت بود پنجاه تا از آن را به خود اين آقاى رئيس بخشيدم كه به او بزنيد و سپس اشاره به يكى از سران ساواك مى‏كند و مى‏گويد: بيست‏تايش را هم به ايشان بزنيد، ده ضربه هم به فلانى، پنج ضربه را هم به ديگرى، و سه‏تايش را هم به فلانى تا به نود و هشتمين مى‏رسد، بعد مى‏گويد حالا براى اينكه اين الاغ من هم دلش نشكند دو ضربه شلاق هم به اين الاغم بزنيد. با اين شگرد رئيس ساواك و اطرافيانش را در رديف الاغش به حساب مى‏آورد. رئيس ساواك عصبانى‏تر مى‏شود و مى‏گويد يااللّه بخوابانيدش مثل اينكه رويش كم نمى‏شود. خلاصه شلاق را بالا مى‏برند تا او را بزنند، مى‏گويد: صبر كنيد، من يك جمله ديگر هم بگويم و بعد بزنيد كه من حقم است و صد تا هم كم است دويست تا بايد بزنيد بعد با كمى تأمل مى‏گويد واللّه من خودم، عالم بى‏عمل هستم عالم بى‏عمل بايد بخورد دو بار هم بايد بخورد. مى‏گويند چطور؟ مى‏گويد: يك روز خودم به سيّد خمينى گفتم پايت را روى دم سگ نگذار، سگ تو را مى‏گيرد، ولى الان خودم پايم را گذاشته‏ام روى دم سگ با اينكه مى‏دانستم اين طور است، در عين حال خودم هم همان كارى را انجام دادم و حقم است بزنيد.

 رئيس ساواك وقتى مى‏بينند كه نمى‏شود با اين آدم طرف شد با عصبانيت تمام سيّد را با برخى تهديد و داد و فرياد از ساواك بيرون مى‏كند.

 

 صمصام و ترور حسنعلى منصور

 در پى ترور حسنعلى منصور توسط فدائيان اسلام در سال 1343ش. وقتى يكى از منبرى‏هاى خبيث دربارى در اصفهان بر منبر براى شاه و پسرش و بعد هم براى سلامتى و شفاى منصور دعا كرده بود؛ در حاليكه على‏الظاهر منصور همان شب به درك واصل شده بود ولى براى تيره نشدن جشن ششم بهمن از اعلام آن جلوگيرى مى‏كردند و هنوز ادعا مى‏كردند مجروح در بيمارستان است و دستور داده بود براى شفاى او دعا كنند. اتفاقاً صمصام در همان مجلس حاضر بوده است، وقتى منبرى دربارى شروع به نام بردن شاه و خاندان او مى‏برد و براى شفاى حسنعلى منصور، دعا مى‏كند، صمصام يكدفعه از كنار منبر بلند مى‏شود و مى‏گويد: آى فلانى به خر من دعا نكردى، يكباره همه‏ى جمعيت مى‏خندند و به اين صورت صمصام در آن ايّام نقش خيلى خوبى را در ارتباط با حمايت از امام و انقلاب ايفا مى‏كند.

 

 صمصام و نفت

 در دوران طاقوت روزى صمصام از مقابل ورزشگاهى عبور مى‏كرد وقتى عده‏اى از جونان را مشغول بازى فوتبال مى‏بيند لحظه‏اى مركب خود را از حركت بازمى‏دارد و بازى بچه‏ها را تماشا مى‏كند. سپس با دست به سوى بچه‏ها اشاره مى‏كند و با صداى بلند مى‏گويد: اين قدر دنبال توپ نرويد كه توپ كجا مى‏رود، برويد بپرسيد نفت كجا مى‏رود؟!!.

 

 صمصام و جهان‏پهلوان تختى‏

 در ايّام مرگ جهان‏پهلوان تختى كه با تأثّر و تأسّف عموم همراه بود، صمصام قصد داشت با اسب خود از پله‏هاى شهردارى بالا رود كه پاسبان‏ها جلوى راهش را گرفتند و نگذاشتند سواره وارد شهردارى شود. از صمصام اصرار و از مأموران انكار، بالاخره بعد از چند دقيقه كلنجار رفتن يكى از نگهبانان شهردارى جلو آمد افسار اسب را در دست گرفت، حال با شوخى و يا جدّى خطاب به صمصام گفت: اگر نفس بكشى تو را هم مثل تختى مى‏كشند! صمصام از حرف پاسبان نارحت شد و دستش را بلند كرد و سيلى محكمى به گوش پاسبان نواخت و گفت: اگر تو هم مى‏فهميدى مثل تختى كشته بودنت!

 

 

 صمصام و اسب سفيد

 حاج‏آقا ضياء نقل كرده‏اند كه روزى در تكيه «حسن خاكى» واقع در محله‏ى خواجو، روضه‏خوانى بود و من به اتّفاق مرحوم صمصام وارد آن محفل شديم. حاج‏آقا ظهير و حاج‏آقا مشكوة از روضه‏خوانان آن محفل بودند. پس از پايان سخنرانى حاج‏آقا مشكوة آقاى صمصام بلافاصله به منبر رفت و روضه‏ى بسيار جان‏سوزى خواند، و بعد از پايان روضه‏ى خود درخواست پانصد ريال پول نمود.

 يكى از كارگردانان تكيه به او گفت بياييد پايين من به شما خواهم داد، صمصام گفت: من نقداً بالاى منبر مى‏خواهم. هرچه اصرار كردند نيامد، عاقبت شخصى جلو رفت و ايشان را از منبر پايين آورد. حاج‏آقا ضياء مى‏گويد من شاهد اين قضيه بودم ناراحت شدم و از تكيه بيرون رفتم، در خارج تكيه ديدم بچه‏ها اطراف صمصام را گرفته‏اند و او را اذيّت مى‏كنند، بچه‏ها را با داد و بيداد عقب زدم و صمصام را از دست آنها رهايى دادم و برگشتم به طرف منزل، شب در عالم خواب ديدم كه وارد خانه‏ى صمصام شده‏ام، مرحوم صمصمام به استقبال من آمد و پس از سلام و احوالپرسى گرمى كه از من كرد گفت: پسرم چرا از جريان تكيه ناراحت شدى، به اجداد طاهرين ما خيلى بيش از اين‏ها توهين كردند شما نبايد براى اين چيزهاى كوچك ناراحت شوى، ولى حالا كه شما براى من غصه خوردى واز من دفاع كردى، يكى از حيواناتم را به شما مى‏دهم تا با خود ببرى.

 من ديدم انواع حيوانات در اطراف صمصام بودند، در بين آنها يك اسب سفيد چاق نظرم را جلب كرد و همان را انتخاب كردم و صمصام گفت: بدون زين برگ كه براى شما فايده‏اى ندارد بيا زين و برگ آن را هم به تو بدهم. بعد زينى آورد و به پشت اسب گذاشت و لجام به دهان حيوان بست و زير بغل و سپس پاى راست مرا گرفت و سوار بر اسب كرد و دهانه‏ى اسب را به دست من داد و گفت برو. من از خواب بيدار شدم، فرداى آن روز ساعت دو نيم بعدازظهر از خيابان آمادگاه وارد خيابان چهارباغ مى‏شدم، ناگهان صدايى به گوشم رسيد كه مى‏گفت: آهاى با تو هستم، برگشتم نگاه كردم ديدم آقاى صمصام است كه سوار بر اسب مى‏باشد، صمصام به من گفت: اسبى را كه ديشب به تو دادم دارى يا نه؟! و بعد در ميان بهت و حيرت من پا به ركاب فشرد و اسب را به جلو راند و از آنجا دور شد!

 

 صمصام و كفن رضاخان

بعد از مرگ رضاخان از مشهد به اصفهان آمده بودم و در مسجد بابا توتا كه در خيابان كمال بود منبر رفته بودم، در حين سخنرانى، صمصام آمد و صمصام كه مى‏آمد ديگر كسى نبايد منبر مى‏رفت صمصام آن روز عمامه بر سر نداشت، رفت منبر و ما هم نشستيم گوش بدهيم اوّل دوتا سرفه كرد و گفت نمى‏پرسيد عمّامه‏ات كجاست، سپس گفت وقتى پهلوى مُرد، هركجا بردند خاكش كنند خاك بيرونش انداخت، گفتند ببريدش ايران(اين قضيه مربوط به يك ماه بعد از خاك كردن رضاخان بود)، اين جاهم كه آوردند خاك بالايش انداخت گفتند بايد عمامه حضرت آقاى صمصام را كفنش كنند كه خاك قبولش كند، عمامه را بردند كفن پهلوى كردند تا خاك قبولش كرد، بعد سرفه‏اى كرد و گفت خواهيد گفت كه كفن نبايد مشكى يا سبز باشد، خوب آخر رضاخان چه چيزش به مسلمانها مى‏خورد كه كفنش بخورد.

 

 صمصام و تعهدنامه‏

 در مسجد امام، مجلس فاتحه‏ى كسى بود و در اين فاتحه دولتى‏ها هم بودند، نمى‏دانم روى منبر چه گفت كه وقتى پايين آمد ايشان را گرفتند و به شهربانى بردند، ما نيز همراه او رفتيم از مقامات بالا دستور داده بودند از او تعهدى بگيرند كه ديگر حرف نزند، ماجرا را به صمصام گفتند، گفت كاغذ و قلم بياوريد، گفتند: بنويس اينجانب، و صمصام، يك اينِ بسيار بزرگ روى كاغذ نوشت، مأموران ديدند اگر بخواهند با اين حروف بزرگ تعهد از او بگيرند بايد بيش از صد تا كاغذ برايش بياورند، بنابراين گفتند رهايش كنيد برود.

 

 صمصام و بانى روضه

 روزى سيّد صمصام وارد محفل روضه‏ايى شد كه بانى روضه منبع درآمدش در كسب حرام و ربا بود. صمصام يك‏راست بر منبر رفت و سخنان دُربار و طنزآميز خود را بطور مفصّل ادامه داد. از آنجا كه واعظ بعدى معطّل بود تا منبر برود، صاحب‏خانه رفت و بيخ گوش او گفت از منبر پايين بياييد آقا مى‏خواهند منبر بروند، ناگهان سيّد صمصام فرياد زد: فهميديد اين آقا چه گفتند؟ مردم كه همه متوجّه شدند؛ صمصام گفت: ايشان مى‏گويد به مردم بگو من ورشكست شده‏ام دم در هركس مى‏تواند به من كمك كند.

 

 صمصام و صارم‏الدوله

روزى صارم‏الدوله از استاندارى بيرون آمد و سيّد صمصام به او خطاب كرد: «آى صارم‏الدوله صد هزار تومان بده خاكه ذغال براى فقرا بخريم». صارم‏الدوله گفت ندارم. صمصام پاسخ داد: فكر كردى غيرت خواستم كه مى‏گويى ندارم، صارم‏الدوله لبخند زد و بيست هزار تومان به صمصام داد.

 

 صمصام و مرحوم حاج محمّدهاشم خوردآزاد

 شبى صمصام در حسينيه خوردآزاد(خيابان شريف‏واقفى) بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و توسّل به حضرت اباعبداللّه الحسين عليه‏السلام گفت: ديشب خواب جدّم را ديدم فرمودند فرزندم فردا شب در حسينيه(5000 تومان) از محمّدهاشم خوردآزاد دريافت مى‏كنى، دست‏اندر كارهاى روضه گفتند حاج‏آقا تشريف بياوريد پايين تا تقديم كنيم، سيّد بعد از مكث كوتاهى گفت نه! جدم فرمودند: روى منبر بگير!

 

خواننده گرامی : هرگونه اطلاعاتی اعم از عکس، سند، صوت و ...که از این شخصیت در اختیار دارید برای ما به نشانی takhtfoulad@isfahan.ir ارسال کنید تا برروی سایت قرار گیرد.
تلفن تماس : 6636610 - 0311
بالای صفحه
City
Temp
بیشینه دما
HightTemp
کمینه دما
LowTemp
طلوع آفتاب
SunRiseTime
غروب آفتاب
SunSetTime