سال 94مجموعه تخت فولاد
English\العربیهنقشه سایتنقشه سایتعضویت و ورود اعضاورود اعضاصفحه اصلیصفحه اصلی
زندگی نامه مختصر زندگی نامه مشروح حکایت ها تصویر
حاج محمد صادق تخت فولادي حاج محمد صادق تخت فولادي  
1290 قمري :تاریخ فوت
شيخ محمد تقي رازي(مادر شاه زاده) :محل دفن
   
 



حاج محمّد صادق  تخت فولادي

 

حاج محمّد صادق  تخت فولادي از عرفاي بزرگ قرن سيزدهم هجري است.

      گويند: وي در اوايل جواني بـه كـار رنگرزي اشتغال داشت. پس از برخورد با پيري روش ضمير كه نامش بابا رستم بختياري بود، شيفته او شد و قدم به وادي سير و سلوك نهاد. در آغاز به دستور استاد روزها به كسب خود ادامه داده، شبها به نزد او در تخت فولاد مي رفت و به تهجد و عبادت مي پرداخت.

 

     پس از يك سال، استاد به او گفت: ديگر رفتن شما به دكان رنگرزي ضروري نيست، همين جا بمانيد. محمد صادق به مدت يك سال در آن مكان ماند و تمام شبها را به تهجد و روزها را به رياضت گذراند. پس از يك سال استاد او را به شهر فرستاد و دستوراتي به او داد كه بر خلاف هواي نفس او بود ولي در تهذيب نفس او مؤثر بود؛ اما او طبق دستور استاد رفتار نكرد. پس از بازگشت، استاد به او خبر داد كه هنوز اسير هوا و هوس است و دستورات را انجام نداده و بايد سالي ديگر نيز به عبادت و رياضت بگذراند. پس از يك سال، روزي براي انجام حاجتي به شهر رفت، ولي پس از مراجعت، استاد او را باز هم گرفتار هواي نفس ديد. بدين منوال چند سال ديگر در خدمت استاد به رياضت ادامه داد و شبها را تا صبح به همراه او بيدار و به عبادت مشغول بود.ايشان فرموده اند: هر زمان كه خواب بر من غلبه مي كرد استاد مي فرمود: «صادق،  اينجا محل خواب نيست، اگر مي خواهي بخوابي به خانه خود برگرد!»

 

     مرحوم حاجي تا پايان عمر استاد در خدمت او به سربرد و پس از فوت او در همين تكيه، بي علاقه زن و فرزند منزل نمود و با معدودي از خواص عرفا و ارباب حال معاشرت مي نمود .

     حاج محمد صادق بـا اينكه فـردي عـامـي بـود، ارادتمندان و معتقدان بسياري از علما و رجال بزرگ داشت. عامه اهالي شهر و دهات نيز به او اعتقاد و اخلاص قلبي داشتند و نفس و دعاي او را براي شفاي مريض و دفع بليّات ديگر مؤثر مي دانستند .

     بـزرگان ايـران، بـويژه بـزرگان اصفهـان بـه آن بزرگمرد  ارادت داشتند، چنان كه گويند: آيت الله حاج شيخ محمّدباقر نجفي نيز از مريدان او بود كه هر شب جمعه خدمت او رسيده، استفاده معنوي مي برد.

    يكي ديگر از مريدان او مستوفي الممالك بزرگ  بـود كـه بـراي زيارت وي از تهران بـه اصفهـان مي آمد.

    مرحوم ملا علي اكبر مقدادي، پدر حاج شيخ حسنعلي اصفهاني نيز از مريدان خاص او بود كه مدت 22 سال خدمت او را به عهده گرفته، شب هاي دوشنبه و جمعه تا صبح در خدمت او بود .

 

    به نوشته مرحوم همايي: جد او هماي شيرازي نيز با حاجي دوستي و الفت داشته و شبانه روز را با يكديگر گذرانيده و هر دو در يك سال فوت شده اند .

    استاد ابومعين حميدالدين حجت هاشمي خراساني در شرح حال مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني   - قدس سرّه- مي نويسد:

    « استـاد معـرفت او بـه نـام حـاج  محمّـد  صـادق تخت فولادي بوده كه وجود حاج شيخ برحسب دعايي بوده كه به والد ايشان آخوند ملا علي اكبر داده، و استادِ حاج محمّد صادق، سيّدي بوده به نام بابا رستم، از ايل بختياري و در ابتدا لشكري بوده و بعد به وادي سير و سلوك قدم نهاده و قبر او در شهرضا ست».

    به نوشته استاد حجت هاشمي: مرحوم حاجي نام حسنعلي را براي شيخ انتخاب كرده؛ چنانكه برادر او را (كه پيش از حاج شيخ در سال 1332ش در اصفهان وفات نموده ) حسين علي نام نهاده است).

    گفتني است كه مزار حسينعلي در جوار قبر حاج صادق قرار گرفته است. مرحوم حاجي قريب 63 سال عمر كرد و در شب دوشنبه نيمه ذي القعده 1290ق داعي حق را لبيك گفت و در قبري كه خود مشخص نموده بود، دفن گرديد. بنا بر وصيت او آيت الله حاج شيخ محمّد باقر نجفي مراسم غسل و كفن و دفن او را انجام داد.

 

    گويند: مرحوم حاج شيخ پس از دفن مراد خود، رو به جمعيت كرد و گفت: سالها بايد بگذرد تا درويش واصل و مرد كاملي مثل حاجي پيدا شود كه تمام افعال و حركات و سكنات او مطابق شرع مطهّر باشد.

 

دانشنامه تخت فولاد/جلد اول

/ رحيم قاسمي/







حاج محمّد صادق تخت فولادى

 

 از عرفاى بزرگ قرن سيزدهم و استاد سير و سلوك مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى.

 به نوشته استاد همايى: وى در طريقت از مشايخ طريقه چشتيه بوده و پس از وفات استادش رستم بيك تربيت جمعى از صلحا را به عهده گرفته است.

 گويند: وى در اوايل جوانى به كار رنگرزى اشتغال داشت، پس از برخورد با پيرى روشن ضمير كه نامش بابا رستم بختيارى بود شيفته او شد و قدم به وادى سير و سلوك نهاد. در آغاز به دستور استاد روزها به كسب خود ادامه داده و شب‏ها به نزد او در تخت فولاد مى‏رفت و به تهجّد و عبادت مى‏پرداخت. پس از يك سال به دستور استاد كسب و كار را رها كرده و نزد او در تكيه سكونت گزيده، تمام شب ها را به همراه او بيدار و به تهجّد مشغول بوده و روزها را به رياضت مى‏گذراند. وى تا پايان عمر استاد در خدمت او به سر برد و پس از فوت او در همين تكيه بى زن و فرزند منزل نموده و با معدودى از خواص عرفا و ارباب حال معاشرت مى‏نمود.

 

 شاگردان

 حاجى با اين كه فردى عامى بود ارادتمندان و معتقدان بسيارى از علما و رجال بزرگ داشت. عامه اهالى شهر و دهات نيز به او اعتقاد و اخلاص قلبى داشتند و نَفَس و دعاى او را براى شفاى مريض و دفع بليّات ديگر مؤثر مى‏دانستند.

 گويند: آية اللّه حاج شيخ محمّد باقر نجفى نيز از مريدان آن مرحوم بود كه هر شب جمعه خدمت او رسيده و استفاده معنوى مى‏نمود.

 يكى ديگر از مريدان او مستوفى الممالك بزرگ بود كه براى زيارت حاجى از تهران به اصفهان مى‏آمد. بنا به نوشته مرحوم همايى: جدّ او هماى شيرازى نيز با حاجى دوستى و الفت داشته و شبانه روزها با يكديگر گذرانيده و هر دو در يك سال فوت شده‏اند.

 

 ملاّ على اكبر مقدادى

 پدر عارف كامل حاج شيخ حسنعلى اصفهانى نيز از مريدان خاص حاجى بود كه مدت 22 سال خدمت او را به عهده گرفته و شب هاى دوشنبه و جمعه تا صبح در خدمت او به سر مى‏برد. نوشته‏اند: وى از راه كسب، روزى خود و خانواده را تحصيل مى‏كرد. آنچه عايد او مى‏شد نيمى را صرف خويش و خانواده مى‏كرد و نيم ديگر را به سادات و ذرارى حضرت زهرا سلام اللّه عليها اختصاص مى‏داد.

 در سال 1269ق دخترى به او عنايت شد كه مادرش تا چهار ماه پس از وضع حمل قطره‏اى شير در پستان نداشت و معالجات در او مؤثر نيفتاد. ملاّ على اكبر با راهنمايى يكى از دوستان خود به حضور حاج محمّد صادق رسيد و نبات تبرك شده‏اى را از او دريافت كرده و به همسر خود داد. با انجام دستور حاجى پس از ساعتى شير در پستان او جريان يافت.

 اين امر سبب ارادت فراوان ملاّ على‏اكبر به حاجى شد، به گونه‏اى كه مدت 22 سال خدمت درويش را به عهده گرفته و در اين مدّت تحت تربيت و ارشاد او به مقاماتى نايل گرديد.

 يازده سال بعد، وى كه تا آن وقت فرزند ذكورى نداشت، پس از سفر عتبات صاحب فرزند پسرى شد و در سحرگاه يك شب كه در تخت فولاد در خدمت استاد بود خبر تولّد فرزند را از مرشد و مخدوم خود شنيده و نامش را نيز به توصيه او، حسنعلى گذارد.

 وى اين فرزند دلبند را از سن هفت سالگى تحت تربيت و مراقبت مرحوم حاجى قرارداد. حسنعلى تا يازده سالگى كه حاجى در قيد حيات ظاهرى بود از او بهره مند گرديد و پيوسته مورد لطف و مرحمت خاص او بود. ملاّ على اكبر در سال 1301ق وفات يافت و در پايين پاى حاج محمّد صادق مدفون گرديد.
 
 
 
 

 استاد ابومعين حميد الدين حجت هاشمى خراسانى در كتاب »مرآة الحجة« ضمن شرح حال »قطب العارفين وكهف الواصلين، حجة الاسلام وزبدة الانام، نادرة الايام، اعجوبة الدهر واغروبة العصر مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى قدّس سرّه« مى‏نويسد:

 «استاد معرفت او به نام حاج محمّد صادق تخت فولادى بوده كه وجود حاج شيخ بر حسب دعايى بوده كه به والد ايشان آخوند ملاّ على اكبر داده، و استاد حاج محمّد صادق، سيّدى بوده به نام بابا رستم از ايل بختيار و در ابتدا لشكرى بوده و بعد به وادى سير و سلوك قدم نهاده است و قبر او در شهرضا است».

 به نوشته استاد حجّت هاشمى: »مرحوم حاجى نام حسنعلى را براى شيخ انتخاب كرده و اسم طريقتى او را «عبد على» نهاده، چنان كه برادر او را )كه پيش از حاج شيخ در سال 1332 در اصفهان وفات نموده( حسينعلى، و نام طريقتى او را «محب على» نهاده است.

 

 

    «نشان از بى نشان‏ها»

 از آن جا كه زندگى نامه كامل حاج محمد صادق در جلد اول كتاب «نشان از بى نشان‏ها» به قلم جناب آقاى شيخ على مقدادى فرزند عارف فرزانه حاج شيخ حسنعلى اصفهانى نگاشته شده است جهت تكميل فايده مطالب ايشان را عينا نقل مى‏كنيم:

 «قدوة السالكين مرحوم حاج محمد صادق مشهور به تخت فولادى، از عرفاى بزرگ قرن سيزدهم و استاد سير و سلوك مرحوم حاج شيخ حسنعلى رحمة الله عليه، در اواخر سلطنت فتحعليشاه قاجار زندگى مى‏كرده‏اند.

 در اوايل جوانى به كار رنگرزى اشتغال داشته و به كمك چند شاگرد، كارگاه رنگرزى را اداره مى‏كرده‏اند. عادت آن مرحوم در جوانى اين بود كه با وجود ناامنى حاكم به شهر، هر روز عصر با شاگردان براى تفريح از شهر اصفهان خارج مى‏شدند.

 روزى به هنگام غروب كه از دروازه شهر به طرف شهر، باز مى‏گشتند، در بين راه در قبرستان تخت فولاد از دور چشمشان به پيرمردى مى‏افتد كه سر بر زانوى تفكر نهاده و در خود فرو رفته بود. مرحوم حاجى به شاگردان خود مى‏گويند: هنوز تا غروب وقت زيادى است، برويم و قدرى با اين پير شوخى و مزاح كنيم، پس از فرا رسيدن غروب به شهر باز مى‏گرديم . به پيرمرد نزديك مى‏شوند و سلام مى‏كنند. پيرمرد سر برداشته جواب سلام مى‏دهد و دوباره سر به زانو مى‏گذارد. مى‏پرسند اسم شما چيست ؟ از كجا آمده ايد؟ چكاره هستيد؟ پير جوابى نمى‏دهد.

 مرحوم حاجى با ته عصايى كه در دست داشته به شانه پيرمرد مى‏زنند و مى‏گويند: انسانى يا ديوار كه هر چه با تو صحبت مى‏كنيم جوابى نمى‏دهى ؟ باز هم جوابى نمى‏شنوند. لاجرم ايشان به همراهان مى‏گويند برگرديم برويم، ايستادن بيش از اين نتيجه اى ندارد. چند گامى كه از پير مرد دور مى‏شوند آن مرد بزرگ سر بر مى‏دارد و به مرحوم حاج محمد صادق مى‏فرمايد: عجب جوانى هستى، حيف از جوانى تو! و ديگر حرفى نمى‏زند.

 مرحوم حاج شيخ محمد صادق با شنيدن اين كلمات ديگر خود را قادر به حركت نمى بيند، مى‏ايستد و كليد دكان را به شاگردان مى‏دهد. سپس خود برمى گردد و در خدمت پير مى‏نشيند. تا سه شبانه روز پير سخنى نمى‏گويد جز اين كه هر چند ساعت يك بار بر سبيل استفهام مى‏فرمايد: اينجا چه كار دارى؟ برخيز و به دنبال كار خود برو.

 بعد از سه شبانه روز پير روشن ضمير به مرحوم حاجى مى‏فرمايد: شغل شما چيست؟ مى‏گويد: رنگرزى. پير مى‏فرمايد: پس روزها برو به كسب خود مشغول باشد و شب ها اينجا نزد من بيا. مرحوم حاجى به دستور پير عمل مى‏كند، روزها به شغل رنگرزى مشغول بوده و شب ها با درآمد روزانه خود به خدمت پير كه نامش بابا رستم بختيارى بود مى‏آمده است.

 آن پير بزرگوار نيز وجوه مزبور را كاملا به فقرا ايثار مى‏كرد. حتى اعاشه مرحوم حاج محمد صادق نيز از قبل مرحوم بابا رستم تأمين مى‏گرديد.

 پس از يك سال مرحوم بابا رستم مى‏فرمايد: ديگر رفتن شما به دكان رنگرزى ضرورى نيست، همين جا بمانيد.

 مرحوم حاجى در آن محل كه امروز به نام تكيه مادر شازده در قبرستان تخت فولاد اصفهان معروف مى‏باشد، مى‏ماند مزار ايشان نيز آنجا است. مدت يك سال تمام شب ها را به تهجد و عبادت و روزها را به رياضت مى‏گذراند.

 پس از يك سال در روز عيد قربان مرحوم بابا به مرحوم حاجى مى‏فرمايند: امروز به شهر برويد. به منزل فلان شخص مراجعه كنيد و جگر گوسفندى را كه قربانى كرده‏اند بگيريد؛ بعد در ملا عام هيزم جمع كنيد و با جگر گوسفند اينجا بياوريد.

 شخصى را كه مرحوم بابا رستم نام برده بودند كسى بود كه مرحوم حاجى محمد صادق با ايشان از قبل ميانه خوبى نداشتند. به اين علت مرحوم حاجى جگر گوسفندى را از بازار خريدارى مى‏كنند. قدرى هيزم هم از نقاطى خلوت جمع آورى مى‏كنند و با خود مى‏برند.

 چون به خدمت بابا مى‏رسند، ايشان با تشدّد مى‏فرمايند: هنوز اسير هوى و هوس خود هستى و خلق را مى‏بينى؛ جگر را خريدى و هيزم را از محل خلوت جمع نمودى!

 سالى ديگر مى‏گذرد يك روز كه مرحوم حاجى براى انجام حاجتى به شهر مى‏روند، در راه مقدارى كشمش خريده و مى‏خورند. پس از مراجعت مرحوم بابا با تغير و تشدّد مى فرمايند: هنوز هم گرفتارى هواى نفسى.

 مرحوم حاجى مى‏فرمايند: آن گاه تصميم گرفتم چند ساعتى از نزد ايشان دور شوم بلكه غضب مرحوم بابا فرو نشيند، ولى به محض آن كه راه افتادم از اطراف بر من سنگ باريدن گرفت. ناگاه مرحوم بابا با صداى بلند فرمودند: دو سال است زحمت تو را كشيده ام كجا مى‏روى؟ برگشتم و فهميدم كه غضب ايشان بر حسب ظاهر خشم و غضب است ولى در باطن جز رحمت و محبت چيزى نيست.

 يك روز مرحوم بابا رستم به مرحوم حاجى مى‏فرمايند: برويد شهر مقدارى ماست بخريد و بياوريد. مرحوم حاجى طبق دستور عمل مى‏كنند. در مراجعت با يكى از سوارهاى حكومتى برخورد مى‏كنند. سوار از ايشان مى‏خواهد كه لباس ها و اسبش را نگهدارى كنند تا او در رودخانه شنا كند. مرحوم حاجى مى‏فرمايند: وقت ندارم و بايد بروم. آن مرد جاهل با دسته تازيانه به سر حاجى مى‏زند، طورى كه سر ايشان مى‏شكند و ماست ها مى‏ريزد.

 مرحوم حاجى با سكوت در كنار رودخانه خود را تميز مى‏كنند. مجددا ماست مى‏خرند و مراجعت مى‏نمايند. مرحوم بابا علت تأخير را جويا مى‏شوند. مرحوم حاجى قضيه را شرح مى‏دهند. مرحوم بابا سؤ ال مى‏كنند شما چه عكس العملى نشان دادى ؟ مرحوم حاجى مى‏گويند: هيچ نگفتم و جزاى عمل او را به خدا واگذار نمودم. مى‏فرمايند: كار خوبى نكردى، براى اين كه او سر شما را شكسته، به خدا واگذارش نمودى. فورا با عجله برگرد وبا او تغير و تشدد نما.

 مرحوم حاجى فورا برمى گردند ولى هنگامى كه كار از كار گذشته و اسب او را بر زمين زده و هلاكش كرده بود. چه خوب مى‏گويد مولانا:

 اوليا اطفال حقند اى پسر

غايبى و حاضرى بس با خبر

 غايبى منديش از نقصانشان

كو كشد كين از براى جانشان

 گفت اطفال منند اين اوليا

در غريبى فرد از كار و كيا

 از براى امتحان خوار و يتيم

ليك اندر سر منم يار و نديم

 مرحوم حاجى چند سالى در خدمت مرحوم بابا رستم به رياضت خود ادامه داده، شب ها را تا صبح بيدار و به عبادت مشغول بوده‏اند. خود ايشان فرموده‏اند: هر زمان كه خواب بر من غلبه مى‏كرد، مرحوم بابا مى‏فرمود: صادق اينجا محل خواب نيست، اگر مى خواهى بخوابى به خانه خود برگرد.

 مرحوم حاجى فرموده بود: پاى مرحوم بابا بر اثر زياد ايستادن جهت عبادت و نماز از قدرت افتاده بود، به طورى كه در موقع حركت مى‏شليد و به سبب بيدارى مداوم نيز يك چشمشان ديد خود را از دست داده بود. لذا ايشان به لهجه بختيارى با خداوند مناجات و عرض ميكرده است: خدايا شلم كردى، كورم كردى ديگر از من چه مى‏خواهى؟

 اين وضع ادامه داشته تا بعد از چند سال كه روزى مرحوم بابا به مرحوم حاج محمد صادق مى‏فرمايد: آرزو دارم به سفر حج مشرف شوم ولى استطاعت بدنى و قدرت راه رفتن ندارم. مرحوم حاج محمد صادق مى‏فرمايد: من شما را به پشت مى‏گيرم و به مكه مى‏برم.

 مرحوم بابا مى‏پذيرد. از اصفهان لباس احرام تهيه مى‏كنند و مرحوم حاجى ايشان را بر پشت مى‏گيرد و به عزم سفر بيت الله راه مى‏افتند. وقتى كه به شاه رضا كه 14 فرسنگ با اصفهان فاصله دارد مى‏رسند، مرحوم بابا مى‏فرمايد: عمر من به پايان رسيده است، امشب من خرقه تهى خواهم كرد، مرا غسل دهيد و با اين لباس احرام مرا كفن و دفن كنيد؛ سه شبانه روز بر قبر من بيتوته و قرآن تلاوت كنيد و بعد برگرديد.

 مرحوم حاج محمد صادق مطابق دستور عمل مى‏كند و بعد از انجام مراسم به اصفهان باز مى‏گردد و سال ديگر به نيابت از طرف مرحوم بابا به قصد زيارت بيت الله از اصفهان حركت مى‏كند.

 شخصى كه با ايشان همسفر بود نقل كرده است كه نزديك شيراز در كاروان سرايى فرود آمديم. هوا سرد و برفى بود. مرحوم حاجى روى سكوى در ورودى كاروان سرا، بيرون از سرا، پوست را افكندند و نشستند. ساير كاروانيان عرض كردند: هوا سرد است و اينجا گذرگاه حيوانات درنده است؛ بهتر است كه به داخل كاروان سرا تشريف بياوريد. ولى ايشان در جواب فرموده بودند در داخل كاروان سرا آب نيست و به جوى آبى كه در خارج از كاروان سرا جريان داشت اشاره فرموده و گفته بودند: اينجا براى من بهتر است.

 هنگام غروب، كاروان سرا به مسافرين مى‏گويد كه ما معمولا سر شب در كاروان سرا را مى‏بنديم و تا صبح باز نمى‏كنيم. اگر ايشان بيرون بمانند احتمال دارد سرما و حيوانات درنده به ايشان آسيب برسانند. مسافرين از راه محبت تصميم مى‏گيرند كه عليرغم مخالفت مرحوم حاج محمد صادق دسته جمعى گوشه هاى پوست تخت را بگيرند و ايشان را به داخل كاروان سرا منتقل كنند. ولى همسفر مزبور كه به احوال ايشان آشنا بوده است مى‏گويد: ايشان از اشخاص معمولى نيستند و اگر برخلاف ميل ايشان حركتى كنيم كه عصبانى و ناراحت شوند حتما صدمه خواهيم خورد، و خود مجددا به خدمت حاجى مى‏رسد و عرض مى‏كند كه اين مردم شما را نمى‏شناسند و به احوال شما وارد نيستند و از راه محبت و نوع دوستى قصد دارند كه عليرغم ميل شما، شما را به داخل ببرند. من مى‏دانم كه بر اثر اين عمل صدمه مى‏خورند، پس شما خودتان لطف كنيد و به داخل كاروانسرا تشريف بياوريد و راضى نشويد افرادى كه باطنا نيتى جز خيرخواهى ندارند صدمه ببينند. حاجى مى‏پرسند: نگرانيشان از چيست؟

 عرض مى‏كند: يكى سردى هوا است كه ممكن است شما را از بين ببرد و ديگر وجود حيوانات درنده است كه در اين نواحى مختلف وجود دارد.

 مرحوم حاجى سر از زانو برمى دارد و به آن همسفر مى‏گويد دستت را به سينه من نزديك كن. آن همسفر گفته است: به محض اين كه دستم را به سينه ايشان نزديك كردم گويى به ديگ جوشانى دست كرده ام و از شدت حرارت احساس تألم كردم .

 حاجى فرمود: به اينها بگو آيا ذكر خداوند به اندازه ده سير زغال گرمى ندارد! اما در مورد حيوانات درنده هم تا خواست خداوند نباشد زيانى نمى‏رساند. هرچه بشود به اذن حق و به اراده او است. من در زمين و آسمان ها از حيوانات نمى‏ترسم. مرد مزبور باز مى‏گردد و آنچه را حس كرده و شنيده بود به ساير مسافران مى‏گويد. چون حاجى قدرى كسالت هم داشت كاروانيان براى ايشان قدرى آش مى‏پزند و پهلوى سجاده ايشان مى‏گذارند و بعد در كاروانسرا را مى‏بندند. صبح روز بعد كه در كاروانسرا را باز مى كنند مى‏بينند برف فراوانى باريده است ولى در جلو سجاده مرحوم حاجى برف نيست. ظاهرا حيواناتى كه در طول شب جلو سجاده نشسته بوده‏اند مانع شده‏اند كه برف در آن قسمت به زمين بنشيند. آثار پاهاى حيوانات نيز بر روى برفها مشاهده مى‏گرديد.

 حاجى فرموده بودند: شب گذشته شيرى با بچه هاى خود اينجا آمد تا صبح همين جا بود؛ به او گفتم اگر مأموريتى دارى من تسليم هستم. ولى معلوم شد مأموريت ندارد. تا صبح اينجا بودند، قبل از رفتن مقدارى از آش‏د را خوردند و بعد همگى رفتند.

 پس از تشرف به بيت الله مرحوم حاجى به اصفهان باز مى‏گردند و در همان محل تكيه مادر شازده اقامت مى‏كنند. يك سال تمام هر روز صبح به كوهى به نام چشمه نقطه مى رفتند كه در آن كوه غارى و چشمه آبى بود و غروب به تكيه بازمى گشتند.

 مكتب دارى كه در آن حوالى زندگى مى‏كرد، هر روز يك سير سنگينك (دانه اى مانند نخود) را براى ايشان مى‏پخت تا شب را با آن افطار كنند. سنگينك غذاى منحصر ايشان تا شب ديگر بود.

 بزرگان ايران خصوصا بزرگان اصفهان همه به مرحوم حاجى ارادت داشته، از چشمه فياض وجود ايشان بهره مى‏گرفتند. مرحوم آقا شيخ محمد  ]باقر  [نجفى بزرگ نيز از مريدان آن مرحوم بود و هر شب خدمت رسيده از محضر پر فيض ايشان استفاده مى كرد و مشكلات علمى خود را از ايشان جويا مى‏شد.

 يكى از اين روزها مرحوم حاجى به ايشان مى‏فرمايند: جمعه ديگر كه مى‏آييد، خودتان شخصا يك خروس براى من بياوريد. مرحوم آقا نجفى هم به دستور ايشان عمل نموده، جمعه بعد خروسى را از منزل برداشته زير عبا مى‏گيرند، سوار بر مركب شده، با مستخدمشان به سوى تكيه مادر شازده راه مى‏افتند. در بين راه خروس سعى مى كند سرش را از زير عبا بيرون آورد. مرحوم آقا نجفى از اين مسأله كه اگر سر خروس معلوم شود و مردم ايشان را با وجود موقعيت و مرتبه اى كه داشتند ببينند كه خروسى را زير عبا گرفته همراه مى‏برند، چه فكرى درباره شان خواهند كرد؟ بسيار ناراحت بودند. مسافت را با ناراحتى طى كرده و به خدمت مرحوم حاجى مى‏رسند و خروس را تقديم مى‏كنند. مرحوم حاجى خروس را گرفته مى‏فرمايند :من از شما خروس خواستم  ولى نه خروس دزدى!

 مرحوم آقا نجفى از اين سخن شگفت زده شده عرض مى‏كنند: من از شما تعجب مى‏كنم كه چنين سخنى مى‏فرماييد، اين خروس را من از منزل خود آورده ام.

 مرحوم حاجى مى‏فرمايند: تعجب من هم از اين بود كه اگر خروس د از شماست چرا اين قدر ناراحت بوديد كه كسى نبيند! فكر كردم شايد مال خودتان نبوده، به اين سبب نمى خواستيد كسى بفهمد.

 بله منظور مرحوم حاجى از اين عمل بود كه انيّت و خودبينى را از مرحوم نجفى دور نمايند و اين چنين بوده سيره بزرگان در تربيت شاگردان.

 يكى ديگر از مريدان ايشان مرحوم مستوفى الممالك بزرگ بوده كه خيلى نسبت به مرحوم حاجى ارادت مى‏ورزيده و هميشه به خاطر زيارت ايشان به اصفهان مسافرت مى كرده است. مرحوم پدرم مى‏فرمودند: ناصرالدين شاه با امام جمعه وقت اصفهان مرحوم آقا مير سيد محمد كه شخصى بزرگ و با سياست و كفايت بود ميانه شان به هم خورده بود. به همين سبب به مستوفى الممالك مأموريت مى‏دهد به اصفهان رفته و مرحوم سيد را با خود به تهران بياورد. مستوفى الممالك به اصفهان مى‏رود و با امام جمعه مذاكره مى‏كند. امام جمعه مى‏گويد: من حاضر به آمدن نيستم، اگر شما مجبوريد مى توانيد مرا به زور ببريد.

 مستوفى الممالك فكر مى‏كند بردن امام جمعه با اكراه ممكن است مشكلاتى ايجاد كند و باعث درگيرى شود، لذا وقتى خدمت مرحوم حاجى مى‏رسد. با ايشان در مورد مأموريت خود و مذاكراتى كه با امام جمعه نموده مشاوره مى‏نمايد.

 مرحوم حاجى مى‏فرمايند: مزاحم ايشان نشويد، به تهران برگرديد و به ناصرالدين شاه بگوييد: چون امام جمعه حاضر نبود بيايد من صلاح نديدم او را با اكراه بياورم لذا تنها برگشتم.

 مستوفى الممالك نيز به دستور مرحوم حاجى عمل مى‏نمايد. آن ايام مصادف بود با جدا شدن افغانستان از ايران و ناصرالدين شاه از اين موضوع ناراحت بود لذا تمكين نكردن امام جمعه باعث شدت ناراحتى او مى‏شود.

 اتفاقا شب مادر شاه علت شدت ناراحتى شاه را جويا مى‏شود. شاه مى‏گويد: امام جمعه اصفهان ماليات وصولى را مصرف نموده و مانع از ارسال آن به تهران شده و از آمدن به اينجا نيز خوددارى نموده است. مادرش مى‏گويد: افغانستان را كه خارجى ها از تو گرفته‏اند، بگذار اصفهان را نيز اين سيد بخورد، ناراحت مباش. اين سخن در شاه اثر كرده و باعث فروكش كردن غضب او شده، از مزاحمت براى امام جمعه صرف نظر مى كند.

 همچنين مرحوم پدرم مى‏فرمودند: شخص سودجويى از ارادت مستوفى الممالك به مرحوم حاجى مطلع مى‏شود، از اين مسأله سوء استفاده مى‏كند، نامه اى جعلى از قول حاجى به مستوفى الممالك مى‏نويسد به اين مضمون كه ماهى سه تومان و سالى سه خروار گندم مقررى به آن شخص پرداخت شود. مهر مرحوم حاجى را نيز جعل مى‏كند و نامه را نزد مستوفى الممالك مى‏برد. مستوفى الممالك دستور مى‏دهد طبق مفاد نامه براى او مقرر برقرار گردد. بعد از مدتى عده اى خدمت مرحوم حاجى آمده عرض مى‏كنند: فلان شخص نامه اى جعلى از قول شما پيش مستوفى الممالك برده و براى خود حقوقى ساليانه مقرر ساخته و شما بنويسيد اين نامه جعلى بوده و درست نيست. مرحوم حاجى مى‏فرمايد: بگذاريد مردم از مهر و اسم انسانى به نوايى برسند، چرا چنين كارى انجام دهيم و باعث قطع شدن خير شويم؟

 همچنين مى‏فرمودند: يك روز ظل السلطان حاكم وقت اصفهان مى‏آيد خدمت مرحوم حاجى در تكيه مادر شازده. بعد از سلام و عرض ارادت و احوال پرسى از مرحوم حاجى سؤ ال مى‏كند: مشغول چه كاريد؟ مى‏فرمايند دعا در حق خلق خدا. مى‏گويد: در حق شاه بابا هم دعا مى‏كنيد؟ (منظور از شاه بابا ناصرالدين شاه بوده است) مى فرمايند: كار ما دعا كردن براى تمام خلق است. باز ظل السطان مى‏گويد: در حق شاه بابا هم؟ و حاجى مى‏فرمايند: در حق همه خلق خدا. اين سؤ ال و جواب سه مرتبه تكرار مى‏شود. بعد ظل السلطان خداحافظى مى‏كند و سوار اسب شده مى‏رود، ولى هنوز چند قدم نرفته است كه اسب او را محكم به زمين مى‏زند. ظل السلطان از زمين بلند مى‏شود. مجددا خدمت مرحوم حاجى رسيده است دست ايشان را مى‏بوسد و مى‏گويد غرض من از تكرار اين سخن توهين به مقام شما نبود بلكه مى‏خواستم مزاحى كرده باشم. حاجى مى‏فرمايند: منظور اسب هم از زمين زدن شما يك شوخى بيش نبود والا بايست هلاك مى‏شديد.

 بعد مبلغى پول به حاجى تقديم مى‏كند، ايشان قبول نمى‏كنند. عرض مى‏كند: پس اجازه دهيد به اين فقرايى كه در اطراف تكيه هستند بدهم. مى‏فرمايند: خودت مى‏دانى. سپس وجه مزبور را بين آنان تقسيم مى‏كند و مجددا از مرحوم حاجى عذر خواهى كرده برمى گردد.

 باز مرحوم پدرم مى‏فرمودند: در يك زمستان سخت كه برف زيادى باريده بود يك شب به حاجى عرض مى‏كنند روباهى پاى ديوار تكيه ايستاده و از سرما مى‏لرزد.

 مى فرمايند: گوش‏د او را بگيريد و بياوريد اينجا. مى‏روند روباه را مى‏آورند. مرحوم حاجى خطاب به روباه مى‏فرمايند: در اينجا اطاقى هست كه چند مرغ و خروس از ما در آنجا است. تو هم مى‏توانى شبها بيايى و در آن اطاق با آن حيوانات بمانى و صبح كه شد دنبال كارت بروى. سپس به خدمتكارشان مى‏فرمايند: روباه را ببريد در اطاق مرغ ها جاى دهيد. از آن پس روباه هر شب مى‏آمد و مستقيم به اطاق مرغ ها مى‏رفت و تا صبح پهلوى آن ها بود، صبح كه شد از تكيه بيرون مى‏رفت.

 بعد از مدتى يك شب يكى از مرغ ها را مى‏خورد و صبح زود هم طبق معمول از تكيه خارج مى‏گردد، اما شب كه برمى گردد ديگر داخل تكيه نمى‏شود و بيرون تكيه پاى ديوار مى‏خوابد. جريان را به حاجى عرض مى‏كنند، مى‏فرمايند: برويد روباه را بياوريد. روباه را مى‏آورند. حاجى رو به او كرده مى‏فرمايند: تو تقصير ندارى، طبع روباهى تو غلبه كرد و برخلاف تعهدت عمل نمودى، حالا برو جاى هر شب بخواب ولى شرط كن ديگر خطا نكنى.

 مى فرمودند: دو ماه ديگر روباه هر شب مى‏آمد و صبح مى‏رفت بدون اين كه ديگر متعرض اين حيوان بشود، تا اين كه زمستان تمام شد.

 در هر حال سخن كوتاه كنيم كه سخن اولياى حق تمامى ندارد. مرحوم حاجى را رسم چنين بود كه شب هاى جمعه، اول شب را به ملاقات با علماء اختصاص داده بودند. برخى از علماء كه سوالاتى داشتند خدمت ايشان مى‏رسيدند و از فيوضات ايشان بهره مى‏گرفتند. و روزهاى جمعه قبل از ظهر را براى ملاقات با مردم عادى تعيين كرده بودند. مردم از صنوف مختلف خدمت ايشان مى‏رسيدند و حاجت هاى خود را عرض نموده، جواب مى‏گرفتند.

 هفته اى دو شب هم شب هاى دوشنبه و جمعه پدر بزرگم مرحوم ملا على اكبر اصفهانى رحمة الله عليه تا صبح خدمت ايشان بودند. هنگام مراجعت، مرحوم حاجى احتياجات هفته خود را به ايشان مى‏گفتند تا از شهر تهيه نموده بعد كه مشرف مى‏شوند با خود ببرند.

 مرحوم حاجى قريب 63 سال عمر كردند و تا آخر عمر ازدواج ننمودند. در شب دوشنبه ذى القعده الحرام سنه 1290 هجرى قمرى داعى حق را لبيك گفته و به سراى باقى مى‏شتابند.

 نقل كرده‏اند كه آن بزرگوار در شب فوتشان دستور مى‏دهند قبرى در محل سكونتشان در تكيه مادر شازده حفر نمايند؛ سپس در آن قبر مى‏خوابند؛ پس از چند لحظه بلند شده مى‏فرمايند: اين محل قبر من نيست. دستور مى‏دهند نقطه ديگرى را در همانجا كه در حال حاضر مدفن ايشان است حفر نمايند و مى‏فرمايند: قبر من اينجا است.

 وصيت نموده بودند كه مرحوم حاج شيخ محمد باقر نجفى كه از علماى معروف اصفهان و مريد ايشان بود مراسم غسل و كفن و دفن ايشان را انجام دهد و مرحوم پدرم مى فرمودند روز فوت ايشان برف زيادى باريده بود. مرحوم آقا نجفى را خبر كردند و ايشان همراه جمعيت كثيرى از شيفتگان مرحوم حاجى و مريدان خودش به سرعت به تخت فولاد آمده مشغول تغسيل و تكفين گرديدند.

 پس از دفن، مرحوم آقا نجفى رو به جمعيت كرده مى‏گويد: سال ها بايد بگذرد تا درويش واصلى و مرد كاملى مثل مرحوم حاج محمد صادق پيدا شود كه تمام افعال و حركات و سكنات او مطابق شرع مطهر سنن مقدس حضرت سيد المرسلين خاتم النبيين صلى الله عليه وآله باشد. آرى؛

 مردان خدا ز خاكدان دگرند

مرغان هوا ز آشيان دگرند

 منگر تو بدين چشم بديشان، كايشان

بيرون ز دو كون در مكان دگرند

 
 
 
 
 سنگ نوشته

 بر سنگ قبر مرحوم حاجى كه سنگى يك پارچه تمام قد مرمر است به خط ثلث بسيار عالى چنين نوشته شده: «هذا مطاف البدرالكامل المضئ الذى لسمأ الرياضة يكاد نورها يضئ التابع للشريعة المصطفوية السالك للمسالك المرتضوية و الناشر للاوامر الرضوية، الصابر عند الشدائد و البلية، الموّيد بتأيد اللّه والموفق لمرضات اللّه، عمدة السالكين وقدوة المرتاضين، ناهج مناهج صراط جعفر الصادق، العامل بكلام كلام اللّه الناطق، الحاج محمّد صادق غفراللّه له واسكنه فى جواره مع اوليائه فى شهر ذى‏القعدة الحرام سنة 1290».

خواننده گرامی : هرگونه اطلاعاتی اعم از عکس، سند، صوت و ...که از این شخصیت در اختیار دارید برای ما به نشانی takhtfoulad@isfahan.ir ارسال کنید تا برروی سایت قرار گیرد.
تلفن تماس : 6636610 - 0311
بالای صفحه
City
Temp
بیشینه دما
HightTemp
کمینه دما
LowTemp
طلوع آفتاب
SunRiseTime
غروب آفتاب
SunSetTime