سال 94مجموعه تخت فولاد
English\العربیهنقشه سایتنقشه سایتعضویت و ورود اعضاورود اعضاصفحه اصلیصفحه اصلی
زندگی نامه مختصر زندگی نامه مشروح حکایت ها تصویر
آخوند ملا محمد كاشاني آخوند ملا محمد كاشاني  
1333 قمري :تاریخ فوت
گلستان شهدا :محل دفن
   
 





آخوند ملّا محمّد كاشانى

 متوفّى 1333 ق. حكيم و عارف بزرگ عصر قاجار. وى در حكمت و فلسفه، فقه و اصول، ادبيات و رياضى استاد مسلّم بود. جمع بسيارى از علماى ايران از وى كسب علم نمودند. از جمله شاگردان او حاج آقا رحيم ارباب، شيخ محمّد حكيم خراسانى، شهيد بزرگوار سيّد حسن مدرس، حاج ميرزا على آقا شيرازى را مى‏توان نام برد.

 وى در زهد و عبادت نيز بى‏نظير بود. براى اين عارف گرانقدر حالات غريب و مكاشفاتى نقل شده كه همگى دلالت بر عظمت روحى آن بزرگوار مى‏كند. چنانچه گويند در نماز صبح در سوره‏ى حمد عبارت «اياك نعبد و اياك نستعين» را گاه بيش از صد بار به حالت خضوع عاشقانه و عارفانه تكرار مى‏كرد و آنقدر اين را مكرر مى‏گفت كه به حالت بيهوشى نقش بر زمين مى‏شد و هنگامى كه به هوش مى‏آمد، برمى‏خواست و دو ركعت نماز معمولى و ساده مى‏خواند.

 از بزرگانى چون حاج آقا رحيم ارباب در احوال آخوند ملّا محمّد كاشانى نقل است: «هر نيم شب نمازى چنان با سوز و گداز مى‏خواند و بدنش به لرزه مى‏افتاد كه از بيرون حجره صداى حركت استخوان‏هايش احساس مى‏شد.»

  وى به دليل صفاى باطن و طهارت روح كه از طريق عبادت، تقوا و اخلاص به دست آورده بود حالاتى را از خويشتن بروز مى‏داد كه برخى اين خلق و خوى را حمل بر تندخويى او مى‏نمودند. حال آنكه او باطن آدميان را مشاهده مى‏كرد و با ديدن بدن برزخى افراد و اوضاعى كه بر اثر گناه و خطا به وجود آورده بودند عصبانى مى‏شد.

 گويند آخوند افراد را به صورت‏هاى برزخى‏شان مشاهده مى‏كرد و از اين رو به هنگام عبور از بازار عباى خود را بر سر مى‏انداخت و از ميان آدم‏نمايانى كه در اثر وجود صفات رذيله، صورت آدمى آنان مسخ شده بود به سرعت عبور مى‏كرد.

 شاگردانش چنان مجذوب نفس قدسى او بودند كه گاه بر بام مدرسه مى‏رفتند و به دربى كه استادشان از آن داخل مى‏شد مى‏نگريستند. ميرزاى ارسطو[  يكى از شاگردانش ] تا آخوند نمى‏آمد به همان حال روى بام باقى مى‏ماند، وى پس از ارتحال مرحوم كاشى به عزم شيراز، اصفهان را ترك نمود ولى اين مفارقت را تحمل نكرد و در مسير راه درگذشت.

 براى اين حكيم ربانى بيش از صد شاگرد ذكر كرده‏اند كه همگى از علماى بزرگ روزگاه خويش بودند.

 سخنان وى در شاگردانش چنان مؤثر بود كه اكثر آنان را از تعلقات دنيوى دور و متوجّه آخرت مى‏نمود. چنانكه اكثر آنان را متمايل به شب‏زنده‏دارى و تهجّد مى‏نمود.

 نقل است يكى از ارادتمندانش از آن مرحوم تقاضاى پند و نصيحتى نمود. مرحوم آخوند كاشى فرمود: «اخلاق خود را تهذيب كن و خود را از اخلاق رذيله پاك و متخلّق به اخلاق حميده نما، ولى بدان كه به سعى و كوشش خود و تحصيلات صورى و مطالعه كتب اخلاقى اين امر حاصل نمى‏شود، بلكه بايد با استمداد از حضرت باريتعالى در صدد جستجوى طبيب روحانى و عالم ربّانى بوده باشى، تا تو را اصلاح نمايد و الّا هرچه سعى و جدّيت كنى بى‏ثمر خواهد بود».

در هنگام فوت وصيت كرد كه بر سنگ مزارش عبارت «فقيرالحق، اضعف خلق اللّه» آخوند ملّا محمّد كاشاني. را بدون هيچ گونه القابى حك كنند.
 
 
 
 
 
 
 

 

 





آخوند ملا  محمد كاشاني ( آخوند كاشي)

 

    محمد كاشاني، نامبردار به آخوند ملا محمد كاشاني و آخوند كاشي؛ از بزرگترين دانشمندان، مدرسان و عرفاي متأخر، كه درشمار آخرين حلقه هاي سنّت مدرسيِ مكتب اصفهان، قرار دارد. بر اساس اشاره مرحوم ميرزا حسن خان جابري، كه مدت زندگي او را نود سال دانسته است (جابري انصاري، ص316) مي توان او را به تقريب، متولد سال 1243ق دانست. از دقايق دوران نخست زندگي او نيز، اطلاعي در دست نداريم. تنها بر اساس شهرت او، مي توان دريافت كه در كاشان، زاده شده است.

 

كاشاني گويا در همان شهر، مراحل ابتدايي تحصيل را آغاز نموده، و سالهاي بعد، آنگاه كه 43 سال از عمر او مي گذشته، در اصفهان توطن گزيده است. در اين زمان، او در شمار فضلا قرار داشته، و نه تنها همچنان به تحصيل مي پرداخته، كه خود جلسه تدريسي نيز داشته است. علامه شهيد سيد حسن مدرس، درباره اين دوره از زندگي اين استاد خود  مي نگارد: « و قد رحل اقامتة من الكاشان باصبهان سنـﺔ ست و ثمانين و مأتين بعد الألف بعد أن كان فاضلاًً علي ما علم من الخارج، و كان في اصبهان ساكنا في المدرسـﺔ محصلاً و متحصلاً، مدرساً بعد أن كان محصلاً في سابق الزمان »     ( مدرس، ص17).

 

    او در سال 1286ق بعد از آنكه بنابر قرائن خارجي، به مراتبي از فضل دست يافته بود، رحل اقامت خود را از كاشان به اصفهان كشيد و در اصفهان در مدرسه ساكن شد و به تحصيل پرداخت، پس از آن كه زماني را به تحصيل گذرانيد، به تدريس پرداخت.

 

    او از همين دوران تا پايان عمر، در مدرسه صدرِ اصفهان، واقع در ميانه بازار بزرگ صفويِ اين شهر، كه در اين زمان ها و تا امروز هم به عنوان مركز حوزه شناخته مي¬شده است، اقامت داشت. در اين دوران، گويا زندگي او در نهايت تنگدستي مي گذشته؛ به گونه-اي كه بعضي از تلاميذ او ، برگونه زندگيِ استاد ترحم مي آورده اند (همان).
 

 

    كاشاني، محضر اساتيد ناموري، همچون آقا محمد رضا قمشه اي، ميرزا حسن نوري حكيم، ملا عبدالجواد حكيم خراساني، علامه حاج ملا حسين علي تويسركاني و ملا اسماعيل حكيم ( همايي، 1381، ص 268 ) را در دو حوزه معقول و منقول دريافت. اگر چه از مدت دقيق دوران تحصيل او نيز، آگاهي نداريم، اما با توجه به آنكه خراساني به سال 1281ق و قمشه اي به سال 1306ق روي در تيره تراب نهان كردند، مي توان اتمام دوران تحصيل او را، دهه نخست قرن چهاردهم دانست. او در اين دوران، آنچنان مهارتي در علوم اسلامي پيدا كرد كه گذشته از آنكه علامه شهيد سيد حسن مدرس، او را يگانه دوران و بي¬نظير زمان خوانده است(همان)، خود به اجتهاد خويش در بيست و دو علم اشاره مي¬كرده است (آقا نجفي قوچاني، ص97). در اين دوران، او به تدريس علومي چند مي پرداخته، كه هر چند ازعناوين ِآن علوم بي خبريم، اما به قرينه سخن علامه شهيد سيد حسن مدرس، كه از تحصيل علوم حِكمي در ايام تعطيل به نزد او ياد مي كند (مدرس، ص17) مي توان پنداشت كه در ايام رسميِ تحصيلي ، به تدريسِ متونِ غيرِ حِكمي (فقهي و اصولي ) مي پرداخته است. مدرس، به شوارق الالهام در علم كلام، شرح هدايه ميبدي در حكمت مشاء و شرح منظومه و شواهد الربوبيــﺔ حكمت متعاليـه به عنوان، متوني كه در آن دوره به وسيله كاشاني تدريس مي شده، اشاره كرده است(همانجا).

 

    علامه ارباب اصفهاني نيز، شرح منظومه حكمت، شوارق الالهام و چغميني را، در محضر آن بزرگ آموخته است  ( صدوقي، ص416). گذشته از تبحر او در حوزه علومِ تمدن اسلامي، كاشاني، از همان روزگاران، به عنوان عارفي گرم پو نامبردار بوده است و هميشه از او به عنوانِ عارفي صاحب همت، ياد شده است. گذشته از كراماتي چند كه به او منسوب شده (نك: ارائه همين مقاله ) و به پاره اي از متون نيز راه يافته است، هنوز از او به عنوان سالكي آگاه، كه نفسي نفيس و نفَسي گرم داشته است، ياد مي شود. سلوك كاشاني، تا پايان عمر همچنان ادامه داشته، از اين رو ميرزا حسن خان جابري ، به هنگام ياد كرد از نماز شب غريب او، از عبارت «هر نيمه شب» استفاده كرده است (جابري انصاري، ص74 ).

 

 حجره نشيني و تجرد دايمي او نيز، گويا نتيجه همين سلوكِ او بود كه هيچ گاه به گونه رسمي و يا منقطع ازدواج نكرد و همه عمر، در حجره مدرسه به قوتي اندك اكتفا كرد. به روايت برخي از يارانش، غذاي اين حكيم عارف، گاه نان و پنير بوده است (صدوقي، ص413 ) و به روايت معمرين حوزه اصفهان، او گاه مدتها به نانِ سرد اكتفا مي¬كرده است. گويا آن تجرد و اين سلوك دائمي، گذشته از حالت استغراق تام و بي توجهي كامل به محيط اطراف (همان، ص412) او را در شمار متصرفان در محيط ماده نيز قرار داده بوده است. از اين رو، بنا به نقل حكيم اسدالله قمشه اي، متخلص به ديوانه، نفي و اثبات او در ذكر شريف تهليل، در عالم ماده اثري عيني مي گذاشته است(همان،ص414). به هر روي، كاشاني مدتي نزديك به نيم قرن، به همين حال، درمدرسه صدر اصفهان به تدريس اشتغال داشت، و از اين رو، شماري بلند از ناموران اين حوزه، در شمار تلاميذ او ياد شده اند. در اين شمارند:1- آيت الله العظمي سيد ابوالحسن مديسه اي اصفهاني؛ 2- آيت الله العظمي حاج سيد حسين بروجردي؛  3- آيت الله حاج سيد جمال الدين گلپايگاني؛ 4- آيت الله حاج آقا رحيم ارباب؛ 5- آيت الله حاج شيخ محمود مفيد اصفهاني.
 

    حكيم كاشاني گويا به تأليف نيز نمي پرداخته، و از اين رو اثري مكتوب از او گزارش نشده است.

 

    او سرانجام در روز شنبه بيستم شعبان سال 1333ق، درگذشت و بنا به وصيت خود، در بياباني كه محل خاكسپاري فقيران و غريبان بود (جابري انصاري، ص316) به خاك سپرده شد. آن بيابان، امروزه به تكيه  ملك شهره است، و در كنار تكيه گلستان شهدا در شمار آبادترين گورستانهاي سنتيِ اصفهان قرار دارد. خاك جايِ اين حكيم و عارف الهي نيز، چندي است كه با سنگي نيمه بلند، در ميان سالنِ اجتماعاتِ گلستان شهدا، قرار گرفته است.
 
 
 
 

    مرحوم جابري انصاري در ماده تاريخ فوت ايشان چنين سروده است:

 

طايري سر برون نمود و بگفت:

زد محمد علم بقصر بهشت

                         ( جابري انصاري، 1378، ص173 )

 

منابـع:

1ـ صدوقي سها، منوچهر. (1381ش). تاريخ حكما و عرفاي متأخر، تهران: حكمت.

2ـ جابري انصاري، ميرزاحسن خان. (1321ش). تاريخ اصفهان و ري، اصفهان: عمادزاده.

3ـ مدرس، شهيد سيدحسن. (1408ق). الرسائل الفقهية، ستاد بزرگداشت پنجاهمين سالگرد شهادت مدرس، تهران.

4ـ آقانجفي قوچاني، سيدمحمدحسن. (1380ش). سياحت غرب و شرق، تهران: ققنوس.

5ـ جابري انصاري، ميرزا حسن خان. (1378ش). تاريخ اصفهان، به تصحيح و تعليق جمشيد مظاهري، اصفهان: مشعل.

6ـ همايي، جلال الدين. (1381ش). تاريخ اصفهان  ( مجلد ابنيه و عمارات ) به كوششش ماهدخت بانو همايي، تهران: هما.

/ مجيد هادي زاده/

 

نقل از دانشنامه تخت فولاد- جلد اول

 

 

 





نماز جمعه با حال

 آيت اللّه ارباب مدتها در محله  گورتان - خيابان آتشگاه -اقامه نماز جمعه مى‏نمودند. زيرا ايشان نماز جمعه را واجب مى‏دانستند و نماز جمعه ايشان حال بخصوصى داشت، همه اين نماز حال بود. ما مى‏گفتيم شما حالى داريد مى‏فرمودند: شما آخوند كاشى را نديده بوديد، وقتى آخوند به طرف خدا مى‏ايستاد و نماز مى‏خواند استخوانهاى سينه‏اش مى‏لرزيد و حالتى داشت كه همه در و ديوار مدرسه صدر جذب مى‏شد

 

بدى رذايل اخلاقى

 روزى صحبت از آيت‏اللّه آخوند ملامحمد كاشى شد آيت‏اللّه ارباب فرمودند: روزى با آخوند در پشت مدرسه چهارباغ)امام صادق عليه‏السلام( در حركت بوديم ناگهان با آنهايى برخورد كرديم كه فضولات و قازورات را در ظروفى قرار داده و به وسيله ى حيوانات حمل مى‏كردند، در آن موقع من دماغم را گرفتم تا از بو محفوظ بماند. آخوند ملاحظه فرمود و گفت: آقا رحيم از اين بو ناراحت شدى پس بدان رذايل اخلاقى و درونى ما به مراتب از اينها بدتر است.(

 

تأثير موعظه

 آيت‏اللّه آقا نجفى قوچانى درباره شيوه استادش عارف كامل علّامه آخوند ملّا محمّد كاشانى،(111) و تأثير سخنان اخلاقى او مى‏نويسد:

 ملّا محمّد كاشى كه)در اصفهان( نزد او منظومه)سبزوارى( را مى‏خوانديم، بسيار محقق و ملّا بود و خوب درس مى‏گفت. با اين كه معروف و مجتهد در معقول و رياضى بود بسيار مقدس و متدين و رياضت‏كش بود... و هميشه پيش از درس به قدر يك ربع ساعت موعظه و نصيحت مى‏نمود كه خيلى مؤثر واقع مى‏شد به طورى كه مصمم مى‏شديم بالكليّه از دنيا و مافيها صرف نظر كرده متوجه آخرت گرديم

 

 

 

 

 

حالات معنوى آخوند كاشى

 داستان‏هاى عجيب از حالات عرفانى و جذبه‏ها و عوالم معنوى و ملكوتى حكيم متأله آخوند ملاّ محمد كاشى نقل مى‏شود كه براى مردم عادى قابل درك و فهم نيست. آيةاللّه ارباب برخى از آنها را نقل مى‏فرمودند و به هنگام نقل، خود در هاله از جذبات معنوى فرو مى‏رفتند از آن جمله نقل مى‏كردند:

 در آن هنگام كه پيوسته ملازم محضر درس و خدمت آخوند كاشى بودم، يك روز عصر به من فرمود: آقا رحيم، امشب براى غذا بى‏ميل نيستم كه بادمجان بخورم، و اين از نوادر بود كه آخوند ميل به غذاى پختنى كرده بود، چون معمولا به غذاى ساده اكتفا مى‏نمود.

 من رفتم مقدارى بادمجان خريدم و آنها را آماده كردم كه در پستوى همان حجره آنها را سرخ و مهيا نمايم، كم‏كم مغرب شد، من در كنار اجاق پستوى حجره نشستم، آتشى افروختم و بادمجانها را با روغن در تابه نهادم، آخوند به نماز ايستاد، حالتى پيدا كرد نگفتنى، نمازى خواند و مناجاتى كرد، گفتى تمام درختان مدرسه با او همنوا شده، مى‏خواندند: »سبّوحُ قدّوس ربّ الملائكه و الرّوح« صدايش آهنگى يافته بود كه آن آهنگ آسمانى تسمه از گرده ى هر شنونده مى‏كشيد. غرق در عوالمى بود كه گويا در زمين نبود و حضور مرا در آن مكان بكلى از ياد برده بود، و من مات و متحير و مبهوت آن صحنه ملكوتى بودم كه ناگاه به خود آمد من هم به خود آمدم در حالى كه دودى غليظ تمام حجره و صندوقخانه را گرفته بود و در آن عالم حيرت بادمجانها همه در تابه سوخته و ذغال شده بود.

 آخوند هم بدون اينكه چيزى از آن حال و جذبه به روى خودبياورد فرمود: آقا رحيم بادمجان سوخت؟ طورى نيست. امشب هم)حاضرى( خودمان را مى‏خوريم.

 

 

تنبيه آخوند كاشى

 نقل كرد عالم جليل، سيّد سند مجتهد حاج آقا محمد مقدّس اصفهانى  از براى نگارنده دو مرتبه كه يكى از آنها در روز دوشنبه شانزدهم رجب سال 1373 هجرى قمرى بود در منزل ايشان در قم فرمود از قول عالم زاهد و حكيم عابد، عارف به معارف الهى مرحوم آخوند ملّا محمد كاشانى اصفهانى كه ايشان فرموده بودند كه در ايّام تحصيل در مدرسه جده ساكن بودم. سالى در شب 9 ربيع‏الاول كه آن را عيدالزّهراء مى‏نامند با طلاب مدرسه اجتماعى فراهم كرده و تا صبح شادى كرديم و آن را عيد قرار داديم. من از اين حالت بسيار خوشم آمد و با خود خيال كردم بد نيست هر چند ماه يك مرتبه اين عمل تجديد شود تا رفع خستگى ايام تحصيل بشود. روى همين نظر پس از يكى دو ماه خودم پيش قدم شدم وسايل خوشى و تفريح فراهم كردم و طلاب مدرسه را به حجره‏ى خويش دعوت نمودم و تا پاسى از شب رفته به خوشى گذشت. چون جمعيت متفرق شدند و من خوابيدم. در عالم رويا مشاهده كردم كه در منزلى وارد شده‏ام، دو نفر آمدند نزد من و اظهار داشتند پيغمبر اكرم)ص( تو را مى‏خواهند. من از ترس بر خود لرزيدم و دنبال آنها به حركت آمدم. وارد شديم به اطاق بزرگى كه ظاهراً حضرت رسول)ص( در يك گوشه آن قرار گرفته بودند و اطراف ايشان علماء و فضلاء بودند. من از جملگى آنها فقط مرحوم عالم بزرگوار ملاحسين على تويسركانى كه استادم بود شناختم، ديگران را نشناختم. پيغمبر اكرم)ص( فرمودند كه چوب و فلك بياوريد فوراً حاضر كردند. دستور دادند كه ملّا محمد كاشانى را بخوابانيد و چوب بزنيد كه ديگر از اين كارها نكند.

 من از ترس و وحشت مى‏لرزيدم و قدرت تكلم نداشتم. مرحوم حاج ملّا حسين على به خدمت ايشان اظهار كرد او را به من ببخشيد. او طلبه بدى نيست اشتباه كرده است و شروع كرد به عذرخواهى. حضرت رسول)ص( مرا به استادم بخشيدند از وحشت از خواب پريدم قبل از اذان صبح بود دانستم كه عمل ديشب من كه طلاب را دعوت كرده‏ام و آنها را از مطالعه بازداشته‏ام عمل اشتباهى بوده و اين عمل عيش و سرور در شب عيدالزّهراء از جهت ديگرى ممدوح است و الّا وقت و عمر را نبايد بيهوده تلف كرد

 

استغفار آخوند كاشى

 نقل كرد سيد جليل حاج آقا محمد مقدس از عالم محقق ملّا محمد كاشانى كه فرموده بود شبى در ايام تحصيل تاريخ مطالعه مى‏كردم. جنگ جمل را مى‏خواندم، به آنجا رسيدم كه محمدبن حنفيه شتر عايشه را پى كرد. حضرت على)ع( به محمد بن ابى‏بكر فرمودند خواهرت را درياب و مگذار به او اذيتى شود. پيش خود در دل گفتم)و يا به زبان راندم( يا على چرا نگذارديد عايشه را بكشند و كار را تمام كنند. خوابيديم، در عالم رويا ديدم كه حضرت امير)ع( به من فرمودند: ملّا محمد تو هم به من ايراد مى‏گيرى)و يا تو هم مثل ديگران به من ايراد مى‏گيرى( .وحشت‏زده از خواب پريدم و استغفار كردم و اظهار داشتم يا على من از روى عقيده قلبى چنين مطلبى اظهار نكرده‏ام، بلكه شوخى بوده است و مرحوم آخوند ملّا محمد كاشانى هر وقت اين حكايت را نقل مى‏كرده است مى‏فرموده است شوخى بود و استغفار مى‏نموده است

 

 

اطلاع از ضمير

 نقل كرد برادر فاضل و بزرگوارم آقاى معزالدين مهدوى از قول استاد خويش عالم زاهد ورع تقى مرحوم آقا شيخ على مدرس يزدى(266) كه ايشان فرموده بودند در سالهاى اوليه ازدواجم در اصفهان موقعى رسيد كه بسيار تنگدست شدم و از هيچ راهى گشايشى نشد. صبح كه از خانه بيرون آمدم خانواده كه چند ماهى بود بچه‏دار شده بود اظهار كرد جهت ظهر چيزى در خانه نداريم، به اميد خدا از منزل خارج شدم به مدرسه صدر جهت درس و بحث روانه شدم تا ظهر مشغول بودم و در اين بين به يكى دو نفر از طلاب كه فى‏الجمله وضع ماديشان بد نبود و گاهى هم از آنها قرض مى‏كردم اظهار كردم و پولى خواستم گفتند فعلاً موجود نداريم. خلاصه آن روز و آن شب به همين نحو گذشت بدون آنكه چيزى داشته باشم به خانه رفتم مادر بچه‏ها بدون آنكه اظهار نمايد چون وضع مرا ديد كمى مرا تسلى دارد و اظهار بشاشت و خوشحالى كرد. روز دوم از خانه بيرون شدم و در اين روز به چند نفر از كسبه جهت قرض كردن رجوع كردم. همه جواب يأس دادند و حتى خواستم از بقال و قصاب و نانوا چيزى قرض كنم، اظهار داشتند بدهى شما زياد شده و تا حساب قبلى را تصفيه نكنيد چيزى ديگر به شما نخواهيم داد. خلاصه اين روز هم بدين ترتيب سپرى شد و خانواده از اين بابت اظهارى نكرد و حال آنكه من و او دو روز بود كه چيزى نخورده بوديم و او بايد بچه را هم شير بدهد. در هر صورت صبح روز سوم موقعى كه وارد مدرسه صدر شدم خواستم بروم به سمت جايگاه هميشگى خود كه در آن درس مى‏گفتم و آن مسجد پشت بازار نجارها بود، مرحوم آخوند كاشى را ديدم كه به سمت من مى‏آيد. مرحوم آقا شيخ على يزدى فرموده بودند به واسطه اختلاف مشرب و سليقه من نه تنها ارادتى به آخوند كاشانى نداشتم بلكه او را نيز بد مى‏دانستم چون وى مردى عارف و حكيم بود. نخواستم كه با او روبرو شوم زيرا در اين صورت جهت حفظ ظاهر مجبور بودم كه به او احترام كنم و از روى عقيده قلبى او را بد و فاسق مى‏دانستم، راه خود را برگرداندم او نيز راه خود را به سمت من بگرداند تا بالاخره رو به روى هم قرار گرفتيم. ناچار سلام كردم، ايشان پس از جواب فرمودند: آقا شيخ على بيا. بدون اختيار دنبال ايشان روانه شدم، وارد حجره شد من نيز وارد شدم، در سر جاى خود نشست مرا نيز دستور داد بنشين. نشستم. مبلغ پنجاه ريال پول نقد از زير تشكچه خود خارج كرده و مقابل من گذارد. فرمود بردار و مصرف كن. من از روى عقيده خود كه او را خوب نمى‏دانستم، نمى‏توانستم از او چيزى به عنوان هديه يا هر عنوان ديگر كه باشد قبول كنم، اظهار داشتم احتياج ندارم. مجدداً فرمود بردار و جهت خانواده خود مصرف كن. من نيز اظهار عدم احتياج و بى‏نيازى نمودم.

 در اين موقع آخوند متغير شده به شدّتى كه رنگ رويش سياه شد و اظهار فرمود شيخ على يزدى و دروغ!)دو مرتبه(. امروز سومين روزى است كه شما و خانواده‏تان گرسنه هستيد و باز مى‏گوييد احتياج ندارم. برداريد مصرف كنيد هر موقع ديگر هم كه احتياج پيدا كرديد به من رجوع كنيد. مرحوم آقا شيخ على يزدى فرموده بود موضوع دو روز من و چيز نخوردن مطلبى بود كه فقط من و عيالم و خداوند كه عالم السِّر و الخفيّات است از آن اطلاع داشتيم و مرحوم آخوند كاشانى از روى صفاى باطن و رياضت نفس بدين مقام رسيده بود كه از باطن من اطلاع به هم رسانيده بود.(267)

 

 

 

 

تسبيح موجودات

 حكايت كردند عده‏اى از معتمدين اصفهان كه از آن جمله است آقاى شيخ عبدالرزاق كتابفروش خوانسارى از قول عالم عارف و محقق زاهد، ورع تقى، مرحوم حاج ملاحسين على صديقين كه ايشان فرموده بودند: در ايام تحصيل گاهى شبها در اطاق سيّد استادم مرحوم علّامه جليل آقا سيّد ابوالقاسم دهكردى در مدرسه صدر جهت مطالعه بيتوته مى‏كردم.

 شب جمعه‏اى بود. حوالى سحر از حجره خارج شدم. هوا خيلى صاف بود و ظاهراً احدى از طلاب مدرسه در اين موقع بيدار نبودند، چون عده زيادى از آنها كه از دهات بودند شب جمعه را رفته بودند ده و عده‏اى هم كه در شهر خانه و مسكن داشتند به خانه رفته بودند و عده‏اى ديگر نيز جهت احياء و قرائت كميل و غيره به تخت فولاد رفته بودند. على‏هذا در اين شب ساكنين مدرسه خيلى كم بودند و در اين موقع هيچ‏كس بيدار نبود. چون به وسط صحن مدرسه رسيدم. ناگهان شنيدم در و ديوار و زمين و درخت همگى يك‏صدا و با هم مى‏گويند »يا حىّ يا قيّوم«؛ به خود لرزيدم و اندكى مكث كردم. چون كمى قرار گرفتم نزديك چاه وسط مدرسه رفتم و از چاه آب كشيده مشغول وضو شدم كه مرتبه دوم شنيدم كه همگى مى‏گفتند »يا حىّ يا قيّوم« و برخى ذكر »يا سبّوح يا قدّوس« مى‏گفتند. گفتم سبحان‏اللّه، من خوابم يا بيدار! كمى دست و پاى خود را حركت دادم و گفتم خير من بيدارم و اينجا وسط مدرسه است و اين هم چاه، به آسمان نگاه كردم و گفتم اين هم آسمان. خلاصه يقين حاصل كردم كه بيدار مى‏باشم و خواب نيستم كه سومين مرتبه، صداى »سبّوح قدّوس« شنيدم. حالتى در خود مشاهده كردم. مشغول زمزمه و راز و نياز با خداوند شدم و دور مدرسه كه خلوت بود شروع به قدم زدن كردم. چون محاذى در اطاق علاّمه بزرگوار و حكيم عالى‏مقدار، مرحوم آخوند ملامحمد كاشانى رسيدم شنيدم كه مرحوم آخوند در حال مناجات است و چون »يا حىّ يا قيّوم« مى‏گويد تمام موجودات با او هم‏آواز شده و همگى مى‏گويند »يا حىّ يا قيّوم« و آنچه من شنيده بودم آثار انفاس قدسى ايشان بود كه همه موجودات را به تسبيح و تهليل خداوند جليل واداشته است. نگارنده اين سطور سيد مصلح‏الدين مهدوى موسوى اصفهانى گويد من خود اين حكايت را از مرحوم حاج ملاحسين على صديقين شنيدم كه مى‏فرمودند: كسى در مدرسه صدر... بدون آنكه اظهار كنند آن كس خود ايشان است.(268)

 

 

ديدن باطن

 آقاى حاج سيد عبدالرسول حجازى(281) مردى باتقوا بود. گفت: من در خواب آخوند ملّا محمد كاشى را نزديك حوض مدرسه صدر ديدم. ناگهان پدش پيدا شد و به او رو كرد و گفت: تو فرزند خوبى براى ما هستى ولى حيف كه فرزندى ندارى من بعداً خدمت آخوند رفتم و گفتم: آقا پدر شما كى بود؟ ايشان شوخى كردند و گفتند: عمه سكينه. خواب ديده‏اى؟ گفتم: بله. گفتند: آنكه در خواب با من حرف زد جدم بود نه پدرم. گفتم: آيا شما هم خواب ديديد؟ گفتند: من همانطور كه در بيدارى مى‏بينم در خواب هم مى‏بينم، همين طور كه ظاهر را مى‏بينم باطن را هم مى‏بينم. اين مرد كه دم در مدرسه است باطنش مثل ميمون است

 

 

تو مو مى‏بينى و من پيچش مو

 يكى از خصوصيات عالم ربّانى علّامه آخوند كاشى اين بود كه صورت برزخى افراد را مى‏ديد و داستان‏هاى زيادى در اين مورد نقل شده است. يك روز مرحوم آخوند در جلسه تدريس خود قرار گذاشت كه تفسير كشاف را براى شاگردان درس بدهد و بعد هم اعلام كرد كه هر كس مى‏خواهد سر درس بيايد حتماً بايد با خودش اين كتاب را بياورد. روز بعد همه طلبه‏ها سر درس حاضر بودند و كتاب آورده بودند. در ميان طلبه‏ها طلبه‏اى بود كه مشهور به قدس و تقوا بود و خيلى تحويلش مى‏گرفتند. اين طلبه آن روز كتاب را نياورده بود. مرحوم آخوند درسشان را كه مى‏دهند نگاهى مى‏كنند كه ببينند چه كسى كتاب را نياورده وقتى كه مى‏بيند اين طلبه معروف كتاب را نياورده به شدت با او برخورد مى‏كند و هرچه ناسزا بود به آن طلبه مى‏گويند كه تمام آن طلبه‏ها به ايشان شك مى‏كنند و ناراحت و منزجر مى‏شوند. چند روز بعد يكى از خصيصين مرحوم آخوند كه ظاهراً مرحوم شيخ محمد حكيم خراسانى بوده‏اند از آخوند در مورد اين ماجرا سؤال مى‏كنند كه آقا چرا شما اينقدر اين طلبه را اذيت كرديد؟ او در ميان طلاب مشهور به قدس و تقواست. مرحوم آخوند در جواب به او مى‏گويد:

 تو مو مى‏بينى و من پيچش مو

تو ابرو بينى و من اشارت‏هاى ابرو

 چيزى نمى گذرد كه آخوند مرحوم مى‏شود. بعد از فوت آخوند معلوم مى‏شود كه اين طلبه كه حجره‏اش در مدرسه نيم‏آورد بود مُبلّغ فرقه ضالّه بابيت و بهائيت است و او گرگى بوده است در لباس ميش و در اين مدت مرحوم آخوند با چشم برزخى خويش از نيّات پليد او آگاه بود.

 

 

كلا جوش

 يكى از شاگردان مرحوم علّامه آخوند كاشى نقل مى‏كرد:

 من گاهى اوقات به حجره آخوند مى‏رفتم و براى ايشان قليان درست مى‏كردم يك وقت برف زيادى باريده بود. رفتم حجره ايشان ببينم اگر كارى داشته باشند انجام بدهم.

 آخوند گفت: فلانى گرسنه‏ام اگر كلاجوشى باشد خيلى طالبم.

 از حجره آمدم بيرون تا كشك تهيه كنم و غذا را درست كنم. تا به سالن مدرسه رسيدم ديدم در آن هواى سرد زمستانى مردى از عشاير آمده و سراغ آخوند را مى‏گيرد. او را به حجره آخوند راهنمايى كردم. به خدمت آخوند رسيد. بعد از سلام و احوالپرسى مقدارى كشك كه همراهش بود كنار حجره آخوند گذاشت و از آخوند خداحافظى كرد و رفت!
 
خواننده گرامی : هرگونه اطلاعاتی اعم از عکس، سند، صوت و ...که از این شخصیت در اختیار دارید برای ما به نشانی takhtfoulad@isfahan.ir ارسال کنید تا برروی سایت قرار گیرد.
تلفن تماس : 6636610 - 0311
بالای صفحه
City
Temp
بیشینه دما
HightTemp
کمینه دما
LowTemp
طلوع آفتاب
SunRiseTime
غروب آفتاب
SunSetTime